تبليغاتX
گریفین
 

اين روزها
اينگونه ام، ببين؛
دستم، چه کند پيش میرود، انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پايم چه خسته میکشدم، گويی
کت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زير هر کجا
حتی شنوده ام
هر بار شيون تير خلاص را
ای دوست
اين روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بوده ايم که ديگر
وقت خيانت است
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ کار ندارم
مانند يک وزير
وقتی که هيچ کار نداری
تو هيچکاره ای
من هيچکاره ام يعنی که شاعرم
گيرم از اين کنايه هيچ نفهمی
اين روزها
اينگونه ام
فرهادواره ای که تيشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد
يک جنگجو که نجنگيد
اما شکست خورد...

                               نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:36  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

اشکها،اشکهای بیهوده،نمیدانم به چه معناست

اشکهایی از ژرفای یاْسی یگانه

در دل برمیخیزند،و در چشمها جمع میشوند

در نگاه به دشتهای شاد پاییزی

و به یاد روزهایی که دیگر نیستند...

                                          آلفرد تنیسون (متن کامل شعر)

                                                                ترجمه فرزاد

  و این عکس  in the mist and rain, by _RedDeath 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:26  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                        مردی که او کشت

من و او اما، اگر یکدیگر را دیده بودیم

نزدیکیهای یک میکده ی قدیمی

حتما نشسته بودیم

و با هم لبی تر کرده بودیم

 

اما در هیئت پیاده نظام

آنگونه که چشم در چشم هم دوخته بودیم

به او شلیک کردم همانطور که او به من

و در جا کشتمش.

 

کشتمش چون--

چون دشمنم بود

فقط همین: دشمنم البته که بود

به اندازه ی کافی روشن است: اگرچه

 

فکر می کرد که به ارتش بپیوندد

بی آنکه بخواهد مثل--درست مثل من--

بیکار بوده--اموالش را فروخته

دلیل دیگری ندارد که چرا.

 

آری:جنگ عجیب است و غریب!

تو کسی را از پای در می آوری

که مهمانش کرده بودی ،اگر هر جا که میکده ایست دیده بودی اش

یا پول سیاهی به او کمک کرده بودی. 

توماس هاردی در شعر "مردی که او کشت" صحنه ای از مواجهه ی دو سرباز را در جنگ به تصویر می کشد.سربازانی که انسانند و احساس دارند.شعر از دیدگاه سربازی نقل می شود که از انجام کاری که جنگ او را ملزم به انجام آن کرده است بهت زده است.او دلیل اینکه سربازی از صف مقابل کشته است را برای خود مرور میکند:سربازی که درست شبیه خود او بوده است.

*در ترجمه سعی کرده ام معنا به درستی منتقل شود و تا جای ممکن به همان سادگی شعر.اما به هر حال ترجمه ی خیلی صیقل خورده ای نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:42  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از سروده های دوست عزیز شهرام عدیلی پور


بر ویرانی این خانه که

جمشید جام می گرفت در او

نه آهو بچه می کند

نه حتا

دیگر جغد هو هو

بر ویرانی این خانه

باد نمی وزد

خورشید نمی تابد

بر ویرانی این خانه

مرگ است تنها

که بال می کشد

مرگ است که پا سفت می کند .

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:36  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                   Dulce et Decorum est Pro patria mori 

                 به راستی مرگ در راه وطن بسیار شیرین است و پر افتخار

ویلفرد اون(۱۹۱۸-۱۸۹۳) از شاعران جنگ انگلستان است که در جریان جنگ جهانی اول کشته شد. او که در ابتدای ورود به میدان جنگ جوانی خوشبین و پر انرژی بود و بسیار احساس سلحشوری می کرد در نامه ای که به مادرش نوشت از بزدلی و تنبلی غیر قابل وصف همرزمانش شکوه کرد اما پس از اندکی با دیدن صحنه های دلخراش جنگ از نزدیک به حقیقت جنگ پی برد. در شعری با عنوان "مرگ شیرین در راه وطن" او تجربه اش را از صحنه ای از جنگ به تصویر میکشد. او و گروهی از سربازان دیگر در میدانی از گل و لای، در حالت خمیده با پاهای خسته و زخمی و بدون چکمه،نفس زنان و سرفه کنان در حال عقب نشینی از خط مقدم هستند. گلوله های خمپاره در پشت شر آنها فرود می آید اما آنچنان که وی توصیف می کند گوشهایشان دیگر حتا صدای انفجار گلوله ها را هم نمی شنود. ناگهان یکی از سربازان ابتدا با شک و سپس بلند فریاد می کشد "گاز...گاز". دشمن از گاز خردل استفاده کرده است. همه به سرعت ماسکهایشان را بر میدارند و سعی میکنند صورت خود را بپوشانند. اما یکی از سربازان نمی تواند به موقع صورت خود را بپوشاند. شاعر او را در حالتیکه به غرق شدن در دریای سبز رنگی که بر سر آنها فرو می افتد تشبیه می کند. او گاز شیمیایی را استشاق میکند و در حالیکه خون از ریه هایش می جوشد و چهره اش به مانند خبیثی که به عاقبت گناهش دچار است و چشمانش که از حدقه بیرون زده است در برابر چشمان همرزمانی که برایش کاری نمی توانند انجام دهند جان می کند.

در اینجاست که شاعر تجربه ی خود را اینگونه بیان می کند که اگر اینگونه جان کندن همقطاری را در پیش چشمانت دیده بودی، " دیگر دوست من،با چنان اشتیاق و حرارتی به کودکانی که شیفته ی افتخاری دست نیافتنی هستند، این دروغ قدیمی را نمی گفتی که مرگ در راه وطن بسیار شیرین است و پر افتخار. "  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:49  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                    پایان جنگ را تنها کشته شدگان دیده اند

                                                                  افلاطون

ویلفرد بزرگترین فرزند خانواده بود. خانواده اش در ابتدا در خانه ی راحتی در ازوستری سکونت داشتند اما با مرگ پدر بزرگش مجبور شدند به خیابان پشتی بیرکنهد نقل مکان کنند. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه فنی شروزبری گذراند و پس از آن در امتحان ورودی دانشگاه  لندن شرکت کرد اما به دلیل پایین بودن نمراتش نتوانست بورسیه بگیرد که در واقع در آن شرایط خانوادگی تنها راه رفتن او به دانشگاه بود. جوان با ایمانی بود که تحت تاثیر آموزه های مادر در مکتب انجلیکن یزرگ شده بود. همچنین از شاعران رمانتیک بویژه از کیتس تاثیر بسیار پذیرفته بود. مدتی به عنوان معلم انگلیسی مشغول به کار شد. در همان زمان با دیدن رفتار کلیسا بویژه در برابر نیازمندان دچار سرخوردگی شدیدی شد. در ۱۹۱۵ به فوج افسران هنرمند داوطلب شرکت در جنگ پیوست. در ابتندا مرد جوانی بودوکه سرشار از انرژی و خوشبینی جوانانه بود اما پس از اندکی در جریان دو حادثه به طور کلی تغییر کرد. اولین حادثه زمانی بود که در اثر انفجار خمپاره ای به هوا پرتاب شد و سپس بر روی جسد یکی از همقطارانش فرود آمد و حادثه ی دیگر زمانی بود که به مدت چند روز در یک سنگر کوچک و قدیمی آلمانها گیر افتاده بود و نمیتوانست خارج شود. زمانیکه برای درمان به انگلیس برگردانده شده بود با شاعر جنگ دیگری به نام زیگفرد ساسون آشنا شد که بر وی تاثیر زیادی گذاشت. در ۱۹۱۸ دوباره به میدان جنگ بازگشت و درست یک هفته پیش از آنکه جنگ به پایان برسد در عملیاتی گلوله ای به سرش اصابت کرد و او را از پای درآورد. زنگهای کلیسا در شادمانی پایان جنگ در نوا بودند که خبر مرگ او را به مادرش دادند.

                                    

                                           ویلفرد اون

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:3  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                        

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

در دشت بي كران،

و آرزوهاي بيكران

در خلق هاي تنگ!

دختران آلاچيق نو

در آلاچيق هائي كه صد سال! -

از زره جامه تان اگر بشكوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته كرد خواهد...

***

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله،‌به طاق بلند دود!

دختران عشق هاي دور

روز سكوت و كار

شب هاي خستگي!

دختران روز

بي خستگي دويدن،

شب

سر شكستگي!-

در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق -

در رقص راهبانه شكرانه كدام

آتش زداي كام

بازوان فواره ئي تان را

خواهيد برفراشت؟

***

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را تاريك مي كنند.

 

دختران رفت و آمد

در دشت مه زده!

دختران شرم

شبنم

افتادگي

رمه !-

از زخم قلب آبائي

در سينه كدام شما خون چكيده است؟

پستان تان، كدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب هاي تان كدام شما

لب هاي تان كدام

- بگوئيد !-

در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه ئي؟

 

شب هاي تار نم نم باران - كه نيست كار -

اكنون كدام يك ز شما

بيدار مي مانيد

در بستر خشونت نوميدي

در بستر فشرده دلتنگي

در بستر تفكر پر درد رازتان،

تا ياد آن - كه خشم و جسارت بود-

بدرخشاند

تا دير گاه شعله آتش را

در چشم بازتان؟

***

بين شما كدام

- بگوئيد !-

بين شما كدام

صيقل مي دهيد

سلاح آبائي را

براي

روز

انتقام؟

                                         شاملو

ندا آقا سلطان در ویکی پدیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:50  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

خبر انتشار بیانیه ی مسعود دهنمکی در سایتهای خبری را خواندم. گفته شده بود دهنمکی در مطلبی به نام توبه نامه از اعمال گذشته ی خود توبه کرده و در این بیانیه خامنه ای را به دلیل سرکوب سبعانه ی مردم در خیابانها مورد انتقاد قرار داده بوده است. به وبلاگ او سر زدم که نوشته بود: " این وبلاگ توسط دوستان طرفدار آزادی بیان هک شد!تمام متن هایی که در طی دیروز در این وبلاگ نگاشته شد جعلی بوده و به منظور اخاذی و فشار سیاسی صورت پذیرفتهاست. " (موجود در وبلاگ دهنمکی)

مسعود دهنمکی متولد ۱۳۴۸ شهرستان اهر و از فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد است.

" مسعود ده نمکی از موسسان و رهبران سازمان شبه نظامی انصار حزب الله ملقب به لباس شخصی‌ها یا گروه فشار و از عاملان وقایع ۱۸ تیر ۱۳۷۸ (حمله به خوابگاه دانشجویان) است...خانواده عزت ابراهیم نژاد برخی اطلاعات خود پیرامون قتل فرزندشان را منتشر کردند که حاکی از دست داشتن ده نمکی و مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر در قتل وی است...پرونده قتل وی در دستگاه قضایی ایران هیچگاه به فرجامی نرسید.با وجودیکه گروههای دانشجویی حضور وی در حمله به کوی را عنوان کرده‌اند، وی این اتهام حضور در شب اول درگیریها را تکذیب کرد و آنرا به خصومت روزنامه ایران نسبت می‌دهد...وی جزو معدود افرادی بود که علنا طی مصاحبه‌ای کشتن روشنفکران در جریان قتلهای زنجیره‌ای را مورد حمایت قرار داد...وی تنها معتقد بود که مسئولان در اولویت بندی معاندین اشتباه کرده و دشمنان بی خطر را حذف کرده‌اند، که آن هم قابل توجیه‌نیست چون اشتباه در سایر سازمانها هم روی می‌دهد...وی با زوال دوران اصلاح طلبان که از آن بعنوان دورانی تلخ یاد می‌کند، دو فیلم مستند ساخت و سپس همزمان با رویکار آمدن دولت محمود احمدی نژاد موفق به ساخت دو فیلم‌های سینمایی اخراجی‌ها شد. این فیلم‌ها با آزادی عمل ارائه شده به وی برای ارائه کلمات و شوخی‌های بیسابقه، تبلیغات گسترده صداوسیما(دعوت از عوامل فیلم برای شرکت در برنامه تحویل سال۱۳۸۸) به فروش بالایی دست یافت، گرچه وی از سوی منتقدان عنوان بدترین کارگردان انتخاب شد و فیلم وی علیرغم فشارهای وارده به هیات داوران (به گفته کمال تبریزی از اعضای هیات داوری)  جایزه‌ای دریافت نکرد...این فیلم همچنین با انتقاد خانواده شهیدی که ده نمکی اخراجی‌ها را برپایه زندگی وی ساخته بود روبرو شد. و نیز فیلم «اخراجی‌های ۲» که به فروش خوبی هم دست یافته بود با اعتراض یک نویسنده مبنی از کپی برداری از کتابش روبرو گردید.... "

منبع مطالب نقل قول شده دایره المعارف اینترنتی و معتبر ویکی پیدیا می باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:44  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از اینروست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب

هست شب، آری شب.

                                            نیما یوشیج

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:6  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر

پیوندهای روزانه
Griffin
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دکتر مهرآفرین
گولم
کاغذهایم تمام شده
Inanna
خوشه چین
اینجا فردا
phoenix
اخگرها
سنگ و کلوخ
زلف بر باد
Griffin
کانون زنان
رز صورتی
تیره گان
مه سا
دنیای کوچک ما
شهبارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin