تبليغاتX
گریفین
 

در برابر ِ هر حماسه من ایستاده بودم.

و مردی که اکنون با دیوارهای ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرین را انتظار می‌کشد
از پنجره‌ی ِ کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد;
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه‌روز از پس ِ دریچه‌های ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود می‌گوید:
 
«ــ اگر سپیدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سیا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سیا بگذرد، سپیدار ِ من خواهد شکفت ــ

و دریانوردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است
در قلب ِ خود دیگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبی‌خانه‌ئی‌ست
و دریا را قلب‌ها به حلقه کشیده‌اند.

و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصار ِ بد به زنجیر بسته شد
چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.
چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست
و هر حصار ِ این شهر خشتی پوسیده بود.


و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است، در
جُست‌وجوی ِ تخته‌پاره‌ی ِ دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره،
کشتی نیست
زیرا که در ساحل

مرد ِ دریا
 
  بیگانه‌ئی بیش نیست.


۲


با من به مرگ ِ سرداری که از پُشت خنجرخورده است گریه کن.


او با شمشیر ِ خویش می‌گوید:
«ــ برای ِ چه بر خاک  ریختی
 
  خون ِ کسانی را که از یاران ِ من سیاه‌کارتر نبودند؟
و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ برای ِ چه یارانی برگزیدی
 
  که بیش از دشمنان ِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟
و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پیروزی‌هاست، تنها، تنها بر
سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک ِ خونین می‌زند:


«ــ کجائید، کجائید هم‌سوگندان ِ من؟

شمشیر ِ تیز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستی سوگند خورده بودیم...»


جوابی نیست;
آنان اکنون با دروغ پیاله می‌زنند!


«ــ کجائید، کجائید؟
 
  بگذارید در چشمان ِتان بنگرم...»


و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:
هم اکنون شب با همه‌ی ِ ستاره‌گان‌اش از راه در می‌رسد.
به ستاره‌ها نگاه کن
چرا که در زمین پاکی نیست...»


و شب از راه در می‌رسد
بی‌ستاره‌ترین ِ شب‌ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین از خوبی و راستی بی‌بهره است

و آسمان ِ زمین
 
  بی‌ستاره‌ترین ِ آسمان‌هاست!


۳


و مردی که با چاردیوار ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرین را انتظار می‌کشد از
دریچه به کوچه می‌نگرد:
از پنجره‌ی ِ رودررو، زنی ترسان و شتاب‌ناک، گُل ِ سرخی به کوچه
می‌افکند.
عابر ِ منتظر، بوسه‌ئی به جانب ِ زن می‌فرستد
و در خانه، مردی با خود می‌اندیشد:


«ــ بانوی ِ من بی‌گمان مرا دوست می‌دارد،

این حقیقت را من از بوسه‌های ِ عطش‌ناک ِ لبان‌اش دریافته‌ام...
بانوی ِ من شایسته‌گی‌ی ِ عشق ِ مرا دریافته است!»


۴


و مردی که تنها به راه می‌رود با خود می‌گوید:


«ــ در کوچه می‌بارد و در خانه گرما نیست!
 
  حقیقت از شهر ِ زنده‌گان گریخته است; من با تمام ِ حماسه‌های‌ام به گورستان خواهم رفت

و تنها
چرا که
به راست‌ْراهی‌ی ِ کدامین هم‌سفر اطمینان می‌توان داشت؟


هم‌سفری چرا بایدم گزید که هر دم
در تب‌وتاب ِ وسوسه‌ئی به تردید از خود بپرسم:
ــ هان! آیا به آلودن ِ مرده‌گان ِ پاک کمر نبسته است؟»


و دیگر:
«ــ هوائی که می‌بویم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فریب‌کار ِ من

گندآلود است!

و به‌راستی
آن را که در این راه قدم بر می‌دارد به هم‌سفری چه حاجت است؟»
 
احمد شاملو

 
 
 
پ.ن۱: از همه ی دوستانی که در یکی،دو ماه اخیر به وبلاگم سر می زدند و وبلاگ به روز نشده بود عذرخواهی و از لطفشان تشکر میکنم.
پ.ن۲: ایکاش محمود دولت آبادی هم همچون استاد بزرگش شاملو خود را در زیر بیرق گروه و دسته های سیاسی به لجن نمی کشید و در ذهن آنها که داستانهای او را خوانده اند قدری از خود بر جا باقی می گذاشت.
 
پ.ن۳: نقل کرده اند که روزی نماینده ی بریتانیا در مستعمره ی هند گزارش داد که هندیها دیگر ما تحت گاو را ماچ نمی کنند و به این نتیجه رسیده اند که کار اشتباهی می کرده اند و کم کم به پیشانی گاو رسیده اند و اگر بر همین منوال پیش برود کم کم به این نتیجه می رسند که اصلن پرستیدن گاو خبط و خطایی بیش نیست و این تحول و پیشرفت ذهنی هندیها به نفع بریتانیای کبیر نیست. خلاصه ترتیبی داده شد تا فرد با نفوذی در بین هندیها با دریافت پاداش از طرف بریتانیا حاضر شد تا در مراسم مذهبی بزرگی دم گاو را بالا بزند و ما تحت گاو را ببوسد. با تشویق حاضران و هیجانی که در جمع ایجاد شده بود هندیها یکی پس از دیگری اقتدا کردند و رسم دیرین بوسیدن ما تحت گاو احیا شد و هندیها و استعمارگران انگلیسی هر یک از نو به امور خود مشغول شدند و پسروی هندیها به روال عادی خود بازگشت.
 نمی دانم چرا امشب با دیدن دخترکها و پسرکهایی که در حمایت از میر موسوی دستمالهای سبز به اینور و آنور خود گره زده بودند یاد این ماجرا افتادم!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:34  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر

پیوندهای روزانه
Griffin
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دکتر مهرآفرین
گولم
کاغذهایم تمام شده
Inanna
خوشه چین
اینجا فردا
phoenix
اخگرها
سنگ و کلوخ
زلف بر باد
Griffin
کانون زنان
رز صورتی
تیره گان
مه سا
دنیای کوچک ما
شهبارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin