تبليغاتX
گریفین
 

 " چه او به مرگ طبیعی مرده باشد و چه در اثر شکنجه ، دیگر در میان ما نیست . جوانی نازنین به خاطر وطنش و آرمانش دست از همه آرزوهای پاک جوانی اش کشید و کاری کرد که کمتر جوانی جرات این کار را دارد . اکبر می توانست مانند خیلی ها از یک زندگی آرام و بدون دردسر برخوردار باشد....کاری بر ظلم رفته بر او و هموطنانش نداشته باشد.....اکبر می توانست به مانند خیلی ها خود را کر و لال جلوه دهد....اکبر می توانست مثل خیلی ها خواب را بر بیداری ترجیح دهد......اکبر می توانست ولی اینگونه نکرد تا نامش نیک باقی بماند .

 

دوست عزیزی که اکنون در حال خواندن این مطلب هستی ! حتی لحضه ای این فکر از ذهنت عبور نکند که اتفاقی رخ نداده است.....این فکر را بکن که او هم مثل برادرت بود و حالا دیگر برادری نداری . او هم مثل تو هزار امید و آرزو داشت ولی همه آنها را با خود به چاله ای تنگ و تاریک برد....باور کن او هم انسان بود ! باور کن او هم حق و حقوقی داشت ! باور کن او هم خیال زندگی داشت ! باور کن او هم آرزوی دوباره با تو بودن را داشت ! باور کن او هم مثل تو آروزها و امیدهایی در سر داشت....مادرم ! پدرم ! باور کن اکبر هم پسر شما بودند.... ."

(به قلم زنده یاد امیدرضا میرصیافی در سوگ بلاگ نویس دیگری که در زندان درگذشته بود:اکبر محمدی)

در کمال تاسف دیروز مطلع شدیم جوانی دیگر از همسایه های وبلاگستان در زندان درگذشت.امروز در جستجوی وبلاگ امیدرضا میرصیافی به آدرس روزنگار در وبسایت بلاگفا مراجعه کردم با پیام مضحکی روبرو شدم که "این وبلاگ قبلن متعلق به فرد دیگری بوده است و توسط وی حذف شده بوده است ..."

جالب بود که وبلاگ مذمور در تاریخ ۲ اسفند ۸۷ از صبح بی هیچ تاخیر و پشت سر هم با مطالبی طولانی و تخصصی به روز شده است!

برای مطالعه ی وبلاگ زنده یاد امیدرضا میرصیافی به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://web.archive.org/web/20060910111132/http://rooznegaar.blogfa.com

 آدرس قبلی وبلاگ میرصیافی:

http://rooznegaar.blogfa.com/8712.aspx

 خبر در رادیوزمانه:

http://zamaaneh.com/news/2009/03/post_8353.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8:35  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                        

    سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم          دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:5  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بازگشت طبیعت به زندگی به راستی زمانیست مناسب برای برپایی جشن و شادخواری.زرتشتیان ایران سه سینی از سبزه به نماد گفتار نیک،پندار نیک و کردار نیک بر خوان هفت سین قرار می دهند که در عین اینکه سبز آن رنگ میهنی ایرانیهاست و نماد امرداد امشاسپند می باشد سبب ساز فراوانی در سال نو باشد.سمنو بر خوان هفت سین می نهند که نماد خوبی برای زایش و باروری گیاهان به دست فرورهاست. سنجد که شکوفه و بوی آن سرچشمه ی دلدادگی است.سماق چاشنی زندگی و سیر و سرکه برای گندزدایی و پاکیزگی می باشد.آب نماد خورداد امشاسپند و سیب سرخ نماد سپندارمزد امشاسپند،سکه نمادی از شهریور امشاسپند،شیر و تخم مرغ نماد وهمن امشاسپند،آینه،نان،پنیر،سبزی،نقل،شیرینی و آجیل بر خوان هفت سین مینهند که همگی نمادی از داده های اهورایی می باشند.همچنین زرتشتیان در نخستین بامداد نوروز در ورودی خانه کمی برگ آویشن می ریزند که نشان برپایی جشن در آن خانه است.

و چه نمادهای زیبایی که آدم را به شگفت می دارد از این همه ذوق و سلیقه ی مردمانی که سالهای دور در این سرزمین می زیسته اند:سبزه و سمنو،سنجد و سماق و سیب،آب و آینه. و چقدر حال آدم گرفته می شود که حتا سفره ی هفت سین را هم برایمان از چین واردات می کنند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:31  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

نخستین روز بهار برابر با اورمزد و فروردین ماه از سالنمای زرتشتیان ایران آغاز نوروز است.بزرگترین جشن ما ایرانیها که از روزگار کهن برایمان به یادگار مانده است.بنای جشن نوروز را به جمشید شاه پیشدادی نسبت می دهند.امروز هم این جشن به نوروز جمشیدی شناحته می شود.تلاشهای زیادی پس از انقلاب و در راستای انقلاب فرهنگی ادامه دار انجام داده اند که به هر شکل در اساس این جشنها تغییر بوجود آورند و از احادیث و میلاد یا شهادت رهبران شیعه در این راستا استفاده کرده اند اما نتوانسته و نخواهند توانست این آیینهای سنتی ایران زمین را حذف یا تغییر دهند چنانچه با تغییر نام چهارشنبه سوری به چهارشنبه ی آخر سال و دیگر تلاشها کامیاب نبوده اند و از شواهد و دلایل عدم این کامیابی در طول تاریخ و پس از اسلام هم در مطلبی خواهم نوشت.پیدایش آیین و جشن نوروز که کمی هم مایه های اسطوره ای دارد از این قرار است:گفته اند که در زمان جمشید شاه سرما و طوفانی بزرگ ایرانویچ(ایران) را فرا می گیرد و پس از سه سال در آغاز بهار سرما تمام می شود و به شادی آن جشن نوروز بزرگ را بر پا می کنند که در روزگار باستان تا یک ماه نیز زمان می برده است اما امروز سیزده روز ادامه دارد.بشنویم از فردوسی بزرگ:

سر سال نوهرمز و فرودین

برآسوده از رنج تن دل زکین

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

بزرگان به شادی بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار

بمانده ار آن خسروان یادگار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

در ایران باستان هر سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد.این روزها هر کدام نام خاصی داشتند که چم (معنی) آنها از اوستا سرچشمه گرفته است. هر ماه به 4 بخش تقسیم می شد.دو بخش نخست هر کدام از 7 روز و دو بخش دوم از 8 روز تشکیل می شوند.روزهای نخست در هر بخش این تقسیم بندی به نام آفریدگار نامیده می شوند.تقسیم بندی مذکور از هر ماه را در زیر با نام هر روز و معنایش نشان داده ام.روزهای اورمزد،دی بآذر،دی بمهر و دی بدین،همان روزهای نخست در 4 قسمت هر ماه هستند که آنگونه که گفته شد به نام آفریدگار نامیده شده اند.

سی روز یک ماه و 4 بخشی که ماه به آن تقسیم می شد به ترتیب از بالا به پایین و روزها به ترتیب از راست به چپ:

اورمزد(ساده شده ی اهورامزدا)  بهمن(اندیشه ی نیک) اردیبهشت(بهترین راستی و پاکی) شهریور(شهریاری نیرومند) سپندارمزد(فروتنی و مهر پاک) خورداد(تندرستی و رسایی)

امرداد(بی مرگی و چاودانگی).

دی بآذر(آفریدگار) آذر(آتش و فروغ)  آبان(آبها،هنگام آب) خور<<خیر>>  (آفتاب و خورشید) ماه(ماه) تیر(ستاره ی تیر،ستاره ی باران) گوش(جهان،هستی).
 
دی بمهر(آفریدگار) مهر(دوستی و پیمان) سروش(فرمانبرداری) رشن(دادگری) فروردین(فروهر،نیروی پیشرفت) ورهرام(پیروزی)

رام(رامش،

شادمانی)

باد(باد).
دی بدین(آفریدگار) دین(بینش درونی،وجدان)

ارد(خوشبختی،

دارایی و خواسته)

اشتاد(راستی) آسمان(آسمان) زامیاد(زمین)

مانتره سپند

(گفتار پاک)

انارام(فروغ و روشناییهای بی پایان)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:9  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

          نرگس مست تو و بخت من خرابه

                                           بخت من از تو و چشم تو از شرابه

 

۱- گویا شعر این تصنیف از سروده های ناصرالدین شاه است و آهنگ آن ساخته ی شیدا یا میرزا حسن حکیم الهی و در دستگاه همایون که بسیار مورد علاقه من است.

۲- تصنیف را با صدای مانا یاد ایرج بسطامی بیشتر دوست دارم. بسطامی فارغ از نوع صدای بی نظیرش برای من نمادی است از هنر و هنرمند که در این مملکت مهجور است و بی نصیب.

۳-وضعیت اینترنت بسیار بدتر از قبل شده حتا اینترنتهای پر سرعت به علت مشترکین بیشتر و همان امکانات و پهنای باند سابق مشکلات فراونی برای کاربران ایجاد می کنند.گاهی همه ی سایتها محتوی مطالب غیر اخلاقی می شوند و مشترک گرامی که می بیند دسترسی به این سایت برایش ممکن نیست باید وبلاگ یا ایمیلش را دفعه ی دیگر با کمک نرم افزارهای کمکی باز کند!

۴-به فصل آش نذری و دعواهای زرگری نزدیک که می شویم این وبلاگهای تبلیغات برای انتخابات هستند که مثل قارچهای سمی سر بر می آورند،بازار گرمی می کنند و بعد می روند پی کارشان!ملالی نیست خوب عادت کرده ایم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:28  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

در کشورهای جهان سوم همانگونه که بسیاری از حقوق(حتا بسیار ابتدایی) انسانها نادیده انگاشته می شود،بدیهی است که حیوانات نیز از حقوق چندانی برخوردار نمی باشند،که گاه به زبان آوردن "حقوق حیوانات" باعث خنده یا تمسخر هم می شود!اما به نظرم شاید بتوان از موارد کوچک در این زمینه شروع کرد و پرداختن به مساله ی حقوق حیوانات را به عنوان مشقی هم برای پرداختن به مساله ی بزرگتر حقوق بشر در نظر گرفت.به نظرم این دو نه تنها مقوله های جدا و متفاوتی نیستند بلکه بسیار هم ارتباط متقابلی بین مساله ی حقوق حیوانات و حقوق بشر وجود دارد.مقایسه کنید که در کشور آلمان مردم از حقوق مسلم و انسانی خود بهره ی بیشتری می برند،در همین کشور توسعه ی فرودگاه فرانکفورت سالها به تاخیر افتاد تا تکلیف آن 10 اصله درخت تناور قدیمی که در جریان توسعه ی فرودگاه می بایست قطع می شدند مشخص شد و مسوولان با تضمینهایی که به دوستداران محیط زیست دادن این درختان به نقطه ی دیگری منتقل شدند.حال آنکه در اصفهان،با وجود شکایتهای رسمی بسیاری که همچنان هم در دست پیگیری هستند اما مسوولان طرح متروی اصفهان بی آنکه هیچ اهمیتی به صداهای مخالف بدهند،بسیاری از درختان زیبای خیابان چهارباغ را علاوه بر بافت قدیمی این خیابان نابود کردند.

در انگلستان نگهبانان سرخ پوش کاخ ملکه کلاههای بزرگ مشکی و براقی بر سر می گذارند که از پوست نوعی خرس تهیه می شوند.هواداران محیط زیست به اعتراض برخاستند که ممکنست نسل این خرسها در معرض انقراض قرار بگیرد و نگهبانان ملکه باید پوست مصنوعی بر سر بگذارند. در افغانستان،حامد کرزای کلاهی بر سر می گذارد به نام "کراکول".این کلاه به این شکل تهیه می شود: میش حامله را با روشی بربرگونه چنان میزنند تا بچه اش را سقط کند! پوست بره ی سقط شده را می کنند و از پوست نرم آن کلاه کراکول درست می کنند.پوست بره ای که سالم به دنیا بیاید و از مادر تغذیه کند و زیر نور آفتاب قرار بگیرد این لطافت و زیبایی را ندارد."عبدالواصح 52 ساله که در بازار کابل کلاه فروشی دارد میگوید در دوران طالبان شاید هفته ای یک کلاه کراکول میفروختیم آنهم به افغانیهایی که در خارج زندگی می کردند اما از وقتی کرزای رییس جمهور شده هفته ای 50 تا کلاه کراکول می فروشیم.افعانهای طرفدار کراکول می گویند این پوست و کلاه بخشی از فرهنگ افغانستان است و ملاحظه بردار نیست...یک بار کرزای گفت: خیال ندارم این کلاه را کنار بگذارم زیرا افغان، افغان است،اگر هم خوب به نظر میرسد که چه بهتر." (به نقل از روزنامه امید جوان)

من فکر می کنم برای حفظ این بخش از فرهنگ افعانستان باید کلاه حامد کرزای را که پس از دوران جاهلیت طالبان زمام امور را در دست گرفت در موزه ای بگذارند و از آن پس دیگر ساخت و استفاده از این کلاه را هم رسمن ممنوع کنند.

             آقای حامد کرزای، لطفن کلاهت را از سر بردار.

                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:55  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مدرسه ی فیلمسازی لودز در سال ۱۹۴۸ در شهری به این نام در لهستان تاسیس شد.این مرکز آموزش عالی یکی از مشهورترین موسسات آموزشی هنر هفتم در دنیاست.از سال ۱۹۵۸ به بعد با پیوستن بسیاری از هنرمندان و روشنفکرانی که مورد حمایت مقامات کمونیست نبودند، این مدرسه به یکی از بارزترین مراکز فرهنگی و روشنفکری لهستان تبدیل شد.کلوپهای بحث متعدد و آزادی بیان که توسط مدیریت جدید جرزی تپلیتز تشویق می شدبه ارزش این مدرسه افزود تا جای که دو تن از دانش آموختگان این مدرسه نخستین افرادی بودند که پس از جنگ جهانی دوم اجازه پیدا کردند تا برای اولین بار کنسرتی از موسیقی جاز در لهستان اجرا کنند.

رومن پولانسکی از کارگردانان مورد علاقه ام و کیشلوفسکی محبوبترین آنها در این مدرسه تحصیل کرده اند.پولانسکی در مورد مدرسه می گوید:در ابتدا تحصیل در لودز به نظرم اتلاف وقت بود اما با گذشت زمان و بلوغ بیشتر به ارزش قصر لودز پی برمکیشلوفسکی میگوید: لودز به من آموخت تا دنیا را ببینم.نشانم داد که زندگی وجود دارد و مردم در این دنیا حرف می زنند،لذت می برند،مضطرب می شوند،رنج می برند،می دزدند...و همه چیز در فیلم می تواند دیده شود.

هزینه ی پایین زندگی و کیفیت آموزش این کشور اروپای جدید را مقصد جدیدی برای شیفتگان تحصیل در لهستان و این مدرسه کرده است.

                         

                                        

                                              مدرسه فیلم لودز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

و لعنت الله علی قوم الظالمین

ایمیلی دریافت کردم که در آن شرح رنجهای خانواده ی داغدار دکتر زهرا بنی یعقوب آمده بود. آدم نمی داند چه بگوید و به که بگوید! دختری را دستگیر می کنند و بعد اعلام می کنند خودکشی کرد! فرض کنیم بر خلاف مورد زهرا بنی یعقوب، فردی مجرم هم باشد،اگر دستگاه قضایی این مملکت توانایی نگهداری و حفاظت از جان این فرد را تا پیش از محاکمه در دادگاه ندارد،بهتر است به امور دیگری مشغول باشد. متن ایمیل را در زیر بدون تغییر می آورم. 

زهرا ی 27 ساله ما ،روز جمعه 20 مهرماه 86 ساعت 10 صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط ماموران ستاد امر به معروف دستگیر شد . مسوولان این ستاد بیش از 24 ساعت ما را در جریان بازداشت دخترمان قرار ندادند . چرا که بازداشت او را از اختیارات قانونی خود می دانستند

ساعت 11 صبح روز شنبه سرهنگ "..." با لحنی توهین آمیز با ما تماس گرفت و ضمن بیان اجمالی ماجرای بازداشت ، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بیایید . پدر می پرسد:" چرا فردا ؟ من می توانم امشب خود را به همدان برسانم ". او با اصرار زیاد از سرهنگ "..." می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد .

به گفته قاضی ، روز دوم بازداشت ، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است ، دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادی اش به همدان بیایند . ( از صحبت های قاضی در روز دوم )

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا با ما تماس بگیرد . پدر و مادر در راه هستند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد . به برادرش ، رحیم ، تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادر حضور داشت ، تماس تلفنی به بیش ازچند کلمه نمی رسد . پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند .

تلاش برادر برای تماس دوباره نهایتا به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند

ساعت حدود هشت و نیم شب بود . موبایل برادر زنگ می خورد که پیش شماره همدان را می بیند . این بار تماس چند دقیقه طول می کشد . برادر در گفت و گو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است . او در جواب این سوال برادر که می پرسد تو را اذیت نکرده اند ، می شنود" نه" و بلافاصله می گوید:" کسی بالای سرم ایستاده است ."

برادر به زهرا اطمینان می دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد . تماس تلفنی با "خداحافظ آبجی جان" و خداحافظ داداش" به پایان می رسد .

بعد از این تماس دقیقا چه اتفاقی افتاده ، معلوم نیست . و غیر از اعضای ستاد امر به معروف ،فقط خدا می داند . پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان می رسند . در جلوی بازداشتگاه با عجیب ترین توهین ها مواجه می شوند . یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید از نظرما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد . این فرد یک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزیزمان ، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهدیدها از ما خواست که پرونده را پیگیری نکنیم . ( اسم این فرد حتی در بین متهمین وجود ندارد . ما از او به این دلیل نیز که خانواده ما را تهدید کرده ، شکایت کرد ه ایم اما دریغ از یک احضار و بازجویی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد . )

پدر زهرا هنوز از یاد نبرده است كه سرهنگ" ..." چند ساعت پس از وقوع این فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت :"برای پیگیری وضع دخرت به آگاهی برو ،نه !برو دادسرا ،نه !بهتر است بروی پزشك قانونی."رییس ستادامر به معروف به خاطر مرگ تلخی كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود ،كمترین نگرانی ،اضطراب و یا ناراحتی نداشت.

اورژانس منطقه ، پس از معاینه جسد زهرا در ساعت نه و نیم شب ، عنوان می کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است . ما بارها و در جریان بازپرسی به این گزارش دروغ اعتراض کردیم . اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می توانسته در ساعت هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده باشد . آنها از ما پرسیدند که چه مدرکی برای اثبات این ادعای خود دارید ؟ ما در پاسخ گفته ایم غیر از شش نفری که در كنار برادر زهراشاهد مکالمه بودند ، می توانید پرینت مکالمه های تلفن همراه برادرش را بگیرید تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است . اما چهار ماه طول کشید تا این پرینت را دراختیار ما بگذارند . ( چرا چهار ماه ؟ کسی به این سوال ما نیزجواب نداده است .) در این پرینت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نیم شب زهرا با برادرش نیست ، بلکه ساعت تماس ها هم به هم ریخته و نامرتب است . به عنوان مثال تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است . از نظر ما این دستکاری در اسنادی است که می توانست به حقیقت ماجرا کمک کند

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی ، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام می کنند . در حالیکه ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم یک قاضی او را دیده و با او صحبت کرده است .

بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است . کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست . اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است . آنها ادعا می کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است . اما توجه نمی کنند آیا کسی می تواند در فاصله یک و نیم متری اتاق رئیس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است ، خود را از چارچوب همان در بسته حلق اویز کند و هیچ صدایی هم از او شنیده نشود ؟
به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض های دیگری هم که در این پرونده وجود دارد ، توجه نمی کنند . عجیب تر آنکه پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده ، هم توجهی نكردند و در هیچ کدام از گزارش هایشان به آن اشاره نکرده اند

دو -سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان ،یكی از معاونان... با پدر زهرا دیدار كرد و به او گفت :"دیروز در شورای تامین استان حرف از شما بود كه جزو زندانیان سیاسی زمان شاه هستید و زحمت های زیادی برای پیروزی انقلاب كشیده اید .ما مشكلات زیادی داریم. دانشجویان پزشكی به خاطر این حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند رادیوهای خارجی در این باره در حال سمپاشی هستند ،انتخابات مجلس هم نزدیك است خواهش ما از شما این است كه حتی به اقوام خودتان هم نگویید كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است.مثلا بگویید تصادف كرده و یا دچار ایست قلبی شده است. "

این فقط نمونه ای كوچك از برخورد یكی از مسوولانی است كه به جای دادخواهی از خون به نا حق ریخته شده زهرا ما را توصیه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان كرده است.از این مسوولین می پرسیم كه آیا هرگز در باره برخورد امام علی (ع) با مدیران خلافكار خود چیزی نخوانده و یا نشنیده اند ؟ آیا از یاد برده اند كه امام علی به خاطر ظلمی كه بر زن یهودی توسط كارگزارانش رفته بود ،خون گریست؟

در زمانی که پیکر پاک فرزند عزیزمان را دفن می کردیم ، از بینی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد . ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتیم که همگی گفته اند کسی که حلق آویز شده باشد به هیچ وجه گوش و بینی اش خون ریزی نمی کند و این از نشانه های ضربه مغزی است

بنابراین خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد . البته ما با توجه به وضعیت روحی و جسمی مادر زهرا از این کار منصرف شدیم . به ویژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زیادی ازمیان می رود و شناسایی را مشکل می کند .

ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنین احتمال حمایت از متهمین ، این موارد را به رئیس قوه قضائیه اطلاع دادیم و درخواست کردیم پرونده به تهران منتقل شود . در نهایت در اسفند 86 موفق شدیم ، موافقت اقای شاهرودی و دیوانعالی کشور را برای این کار بگیریم

ده روزبعد برای پیگیری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران ، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کردیم . آنها هر بار حرفی می زدند ، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است . اما نمی توانیم بگوئیم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است

قاضی ... نیز یكبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت كه اگر وكلای مدافع پرونده (خانم شیرین عبادی و آقای عبدالفتاح سلطانی) را عوض كنید.ما برای به نتیجه رسیدن پرونده با شما همكاری خواهیم كرد.او به پدر زهرا گفت :"من برای شما خیلی زحمت كشیده ام و در این پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته ام."

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست:" به اتفاق وكلا به همدان بیایید و بنشینید با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل كنید."

قاضی ... آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن می گفت كه انگار در باره یك دعوای كوچك و شخصی -خانوادگی حرف می زند.

سرانجام در تیرماه 87 ، یعنی چهار ماه بعد از این که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود ، دادگاه همدان بدون توجه به رای دیوان عالی کشور ، تمامی متهمین را با نوشتن این جمله " که اصولا جرمی اتفاق نیافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد " ، از همه اتهامات مبرا کرد .
باز پرس پرونده در شرایطی این حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده ای که به امضای خودشان رسیده ، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزایش مدت بازداشت و... به چشم می خورد و این تخلف نیز مورد اعتراض قاضی کشیک قرار گرفته بود

با اعتراض ما و با توجه به رای دیوان عالی کشور ، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد . پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقیق صحنه هستیم که ایا اصولا امکان این اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد یا نه؟

اما هیچ كدام از مسوولان و دست اندركاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی دهند.آیا در این كشور فریادرسی برای پیگیری و شناسایی دلایل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه می توانست برای خود ،خانواده و جامعه اش مفید باشد وجود ندارد؟ آیا فریاد رسی در این كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟

                                          

خانواده داغدار دكتر زهرا بنی یعقوب

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:39  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

زبانشناسی از مقوله های مورد علاقه ی من است.شگفت آور است وقتی بدانیم حدود 80 درصد از ارتباطی که بین انسانها برقرار می شود غیر کلامی است یعنی به عبارت دیگر زبان و کلماتی که ادا می شوند در ایجاد ارتباط و انتقال پیام تنها حدود 20 درصد نقش دارند.اما آنچه نقش اساسی را ایفا می کند،همانطور که بیان کردم زبان غیر کلامی یا زبان بدن یا زبان ایما و اشاره است:اینکه فردی در جایگاه گوینده یا شنونده با کمک بدن و اندامهای خود چه پیامی ارسال می کند!این مقوله بیشتر مورد توجه رفتارشناسان بوده است تا ذهن گرایان.البته عامل فرهنگ را در خواندن و تفسیر کردن این زبان باید در نظر گرفت.اهمیت این زبان که از کلمات بهره ای نمی جوید تا حدی کاربردی و اثبات شده است که پلیس در تشخیص مجرمین از آن بهره می گیرد.این همان دروغ سنجی است که اگر کارشناسی خبره مسوول تفسیر و استفاده از آن باشد درست به هدف می زند!در ادامه چند مثال از موقعیتهای مختلف می آورم.نکته ی مهم این است که در خواندن این زبان باید دقت کرد که اشاره های افراد مختلف باید بر مبنای رفتارهای معمول و شخصی آنها سنجیده شود و دیگر اینکه وجود چند نشانه در یک زمان می تواند بیشتر کمک کننده باشد.

 حالات چهره از اولین نشانه ها هستند و از آن میان چشمها و لبها دروغ نمی گویند!حرکت چشمها و حالات نگاه همچون رقصیدن در یک اتاق باز به همان اندازه گویا و نشان دهنده ی بسیاری چیزهاست.نگاه مستقیم به چشمهای دیگران و برقراری تماس چشمی می تواند بیان کننده ی علاقه ی مخاطب به موضوع سخن گوینده باشد،در عین حال می تواند نشان دهنده ی عدم اطمینان شنونده به گوینده باشد!عدم تمایل به برقراری تماس از راه نگاه در افرادی که مشکل عصبی یا استرس دارند یا افراد گوشه گیری هستند وجود دارد.پلک زدنهای مداوم در طی یک صحبت گویای اینست که احتمالن گوینده ی کلام دروغ می گوید!تفسیر چشمها و نگاهها به همان اندازه که گویا می نماید،گمراه کننده اند بنابر این می توان از اشارات دیگر در تفسیر کمک گرفت؛اگر فرد به طرف مقابل نگاه مستقیم کند و در عین حال دستهایش را روی سینه در حالت متقاطع نگه داشته باشد می تواند گویای این باشد که چیزی آن فرد را ناراحت می کند که احتمالن هم در مورد آن صحبت خواهد کرد!اگر در حالتی که حتا نگاه مستقیم وجود دارد فرد با دستهایش با شی ای بازی کند می تواند گویای عدم تمرکز فرد باشد.نگاه مستقیم به چشمها و سپس لغزیدن نگاه به لبها می تواند گویای وجود حس رمانتیکی قوی در فرد باشد.اگر مخاطب موضوع مورد بحث را نپذیرفته باشد در عین نگاه ممتد فرد با دستش،بینی یا چانه یا گوشش را می مالد.اگر مخاطب به هیچ وجه متقاعد نشده باشد،کم کم حواس وی پرت می شود و نگاه هم به مدت طولانی تر به اطراف می لغزد.در تفسیر نگاه و چشمها عامل فرهنگی بسیار مهم است.در فرهنگ اسلامی نگاه دو جنس مخالف به چشمهای یکدیگر مجاز نیست،همچنین به همین دلیل و دلایل دیگر فرهنگی تاثیرگذار در شخصیت افراد،اکثر افراد در جامعه ی ما در برقراری تماس از راه چشم افراد حس استرس و معذب بودن را به نمایش می گذارند در عین حال ممکنست نگاه ممتد و خیره بی ادبانه و نشانه ی پر رویی و یا از روی لذت جنسی بتواند قابل تفسیر باشد!

لبخند و خندیدن عامل گویای دیگری است.در لبخند طبیعی عضلات چهره همه درگیر هستند.اما اگر لبخند تصنعی باشد از روی حالت چهره و شکل چشمها قابل تشخیص است.هماهنگ بودن کلام و حالت چهره مهم است؛اگر فردی در برابر دریافت هدیه به عنوان مثال جمله ای بیانگر احساسات مثل "عالیه،دوست دارم" را ادا کند در حالیکه پس از ادای آن لبخند بزند،لبخند ساختگی است!اگر لبخند با حالت طبیعی چهره و همزمان با جمله ای که فرد می گوید باشد،تا حد زیادی تضمین کننده ی احساس فرد است.عدم برقراری تماس از راه نگاه،لمس دهان،چهره،گوش،بینی و یا گذاشتن اشیا در جایی مثلن میان مخاطب و فرد گوینده ای که این علایم را نشان می دهد می تواند گویای عدم صداقت در گفتار فرد باشد.

                                        

علایمی که بدن انسان به صورت طبیعی بروز می دهد گویاترین زبان در تشخیص احساسات درونی و یا صداقت یا عدم آن در فرد صحبت کننده به این زبان بین المللی است!به عنوان آخرین مثال(توجه شود مثالهای ذکر شده در اینجا در نهایت اختصار و از موارد پراکنده بود و مطالعه ی این نشانه ها بسیار مفصل تر و بر پایه ی دلایل بیشتر خواهد بود):مردان در صورت نداشتن رابطه ی جنسی برای مدت نسبتن طولانی،به سرعت به اوج لذت جنسی می رسند در حالیکه در زنان این قضیه درست بر عکس است؛زنان در صورت داشتن روابط جنسی نزدیک به هم،راحتتر به اوج لذت جنسی می رسند.احتمالن مثال آخر بیشتر از بو کردن عطر یا جستجوی لباسها یا وسایل شخصی یا گوشی تلفن همراه  به کمک زوجهای جوانی که نسبت به شریک جنسیشان مشکوکند خواهد آمد!

آیا می توانید حالتهای مختلف چهره ی این خانم را درک و تفسیر کنید؟میتوانید نظرات خودتان را درباره ی تصویر با شماره دادن از سمت چپ و از بالا بیان کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر

پیوندهای روزانه
Griffin
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دکتر مهرآفرین
گولم
کاغذهایم تمام شده
Inanna
خوشه چین
اینجا فردا
phoenix
اخگرها
سنگ و کلوخ
زلف بر باد
Griffin
کانون زنان
رز صورتی
تیره گان
مه سا
دنیای کوچک ما
شهبارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin