![]() |
![]() |
|
|
گاهی اوقات شنیدن تصنیفهای قدیمی با همان کیفیت صدای پایین خیلی خاطره انگیز به نظر می رسند. آدم را همراه خود به گذشته ها می کشانند.گذشته های نه چندان هم دور! روزگار کوچه های خاکی و خانه های خشت و گلین.روزگاری که ماشین نداشت، تلفن نداشت، اینترنت و سرعت و خیلی چیزهای دیگر که نداشت اما آدمهای ساده تر و صمیمی تر داشت.دور ازنورهای خیره کننده ی فلورسانت، زیر نور لرزان شمع و تابش شیرگونه ی مهتاب، شبهایش طعم آرامش داشت.بله،من همچنان فکر می کنم آن روزها بعضی چیزها معنایی داشت و بهایی داشت. silhouette by Niall McDiarmid
شب آرامش با صدای کوروس سرهنگ زاده را می توانید از اینجا دانلود کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 22:27 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
... به مادرم گفتم دیگر تمام شد گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم میكنم چرا كه ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تطهیرند و در شهادت یك شمع راز منوری است كه آنرا آن آخرین و آن كشیده ترین شعله خوب میداند ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 7:2 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
امروز یکی از سیاسی ترین روزها در تاریخ معاصر کشورمان است.دیدم دوست عزیز دکتر معمارزاده در مطلبی اشاره به نظر سلطنت طلبان کرده بود که آنها معتقدند کارتر رییس جمهوری وقت آمریکا در وقوع انقلاب ۵۷ ایران نقش مهمی داشته است.کارتر از حزب دموکرات بود.باراک حسین اباما رییس جمهوری تازه کار آمریکا نیز از حزب دموکرات است.گاهی با پدرم بحث های سیاسی می کنیم البته بیشتر در گذشته که من جوان بودم و حرارت و شور جوانی که آدم را قاطی همه چیز می کند! پیش از انتخابات آمریکا پدرم معتقد بود اباما انتخابات را خواهد برد اما من با وجود اینکه می دیدم آمریکاییها به دنبال تغییر و ارایه ی یک چهره ی بهتر از خود در دنیا هستند و همچنین گرایششان به حزب دموکرات در زمان مشکلات مالی و تمایلشان به انتخاب یک رییس جمهور رنگین پوست در این مقطع زمانی اما همانطور که بسیاری از هواداران دموکرات در خود آمریکا مخالف این کاندیدا بودند من هم هرگز فکر نمی کردم اباما پیروز میدان شود.نقش رسانه ها که واقعن باید پذیرفت از مولفه های قدرت بحساب می آیند در انتخابات آمریکا باور نکردنی بود.یک بار دیگر هم زمان انتخابات ایران که از همان ابتدا پدرم معتقد بود احمدی نژاد رییس جمهور می شود شرط را به او باخته بودم! پدرم به طنز می گوید اباما،گرباچوف آمریکاست! جدول زیر لیست اسامی ریاست جمهوریهای آمریکا را از آغاز تا امروز به همراه اطلاعات دیگر نشان می دهد.
* به قتل رسیدند. در گشت و گذارهای اینترنتی به مطالب و عکسهای بسیار جالبی برمی خوردم.گاهی از دیدن آنها احساس می کردم نکند بیایند مرا بخاطر خواندن و انتشار اینها در وبلاگم بگیرند ببرند و دیگر خبری ازم نشود! چطور اینها در مملکت خودشان همه ی اینها را می نویسند و هیچ کس کاری به کارشان ندارد! آزادی بی شک لذت بخش باید باشد! اما گاهی نیز دیدگاهی افلاطونی به سراغم می آید و فکر می کنم نکند برای صلاح جامعه گاهی هم نیاز باشد تیغ سانسور را از رو بست! بعد درست همینجاست که مساله خیلی بغرنج می شود که چه کسی می تواند صلاحیت تشخیص کدام خوب است و کدام بد را داشته باشد و از کجا تا کجا را باید خط کشید! و بعد حالم بد می شود و به سو استفاده هایی که زیر عنوان مصلحت انجام می گیرد فکر می کنم و به این نتیجه می رسم که با وجود خطر سو استفاده از آن، اما آزادی خیلی خیلی بالاتر و با ارزشتر و سازنده تر باید باشد. تصاویر که بیشتر مربوط به باراک حسین اباما رییس جمهوری تازه کار آمریکاست بازتاب دهنده ی هیچ گونه نظر خاصی نیست و مسوولیت و صحت مطالب و تصاویر بر عهده ی منابع اصلی است.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:57 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
در کافه ی کوچکی نشسته بودم و همینطور در انتظار که شکلات داغی را که دسته ی فنجانش در دستم بود و گاه گاهی امتحانش می کردم که پس کی می شود ترتیبش را داد که وقتی به نسبت گرمای فنجان فکر می کنی قابل نوشیدن است و درست همان لحظه است که همچون قیر مذاب تمام اعضا و جوارحت را به آتش می کشد و به عادت روزگار خردسالی که از پشت پنجره سرگرمی بچه های آشنا را به پفک هاشان تماشا می کردم به سنگفرش روبرو چشم دوخته بودم و دخترکها و پسرکهایی که،به ترتیب، با موهای فر مشکی یا لخت هایلایتشان و مانتوهای در حد مجاز و گاهن غیر مجاز کوتاهشان و خلاصه آراسته به آنچه خوبان همه دارند و شلوارهای جین رنگ و رو رفته و موهای فشن و در این سرمای چله ی زمستان با تی شرت و لباسهای سبک و گوشیهای تلفن همراه دایمن در حال زنگ خوردنشان از مقابل رد می شدند و از دیدن این چیزی که من اسمش را شور می گذارم و خصوصن در بچه های این سن و سال که غالبن دیگر باید از متولدین دهه ی هفتاد خودمان باشند مشهود است لذت می بردم که ناگهان بانویی که سر میز کناری،که در کافه های کوچک این محله خیلی فاصله از میز شما ندارند،با لحنی سرشار از اعتماد به نفس چیزی گفت که ناخودآگاه نگاهم به سمتشان لغزید و معلوم بود مرد جوانی که مقابل او نشسته بود از دیدن اینکه من هم شنیده ام خجالت زده شده است.در مسیر که به خانه بر می گشتم هم چندبار اتفاقن جملاتی از این دست شنیدم و این شد که آمدم اینجا نوشتم که شاید کسی هم آمد و چیزکی نوشت و اینطوری چند جمله ای هم حرفی زده باشیم و اینها. توجه: خطوط زیر محتوی کلماتی تابو هستند.لطفن افراد زیر ۱۸ سال و نیز اشخاصی که نرمهای اخلاقی محکم و جزمیشان از خواندن این کلمات دلشان را به هم می زند و ممکن است به بی خوابیهای شبانه نیز مبتلا شوند،کلیدهای Alt و F4 را همزمان فشار دهند.
"عزیزم من جنده نیستم." ! فلانی "جنده است" ! و ... به این ترتیب میبینیم که این کلمه در واقع به اصطلاح زبانشناسی به یک علامت(sign) تبدیل شده است که دیدن یا شنیدن آن به این مفهوم است که شخصی که از وی صحبت می شود به لحاظ هر گونه وجه تشبیه با زنی که به لحاظ فعل در جای اول این عنوان به او داده شده است،محکوم به جرم یا گناهی است که دیگر بدون نیاز به قاضی و محکمه و حکم بر همه پر واضح است که گناهی کبیره است(یا ضد انسانی یا جنایت یا هر طور دیگر که نامیده شود) و مجازات هر چه باشد دیگر قابل تامل نیست که جرم بسیار بزرگتر یا کبیره تر است.مرادم این است که همانطور که وقتی در کنار جاده ای یک تابلو با علامت قاشق و چنگال می بینیم و می فهمیم که اینجا یک غذاخوری وجود دارد،با دیدن یا شنیدن این کلمه می فهمیم که موضوع کلام یک حیوان یا یک وسیله یا شی هست و به ذهن این مفهوم منتقل می شود که احتمالن بسیار کثیف و میکروب آلوده و بیمار(جسمی و روانی) و خطرناک است.به این شکل از هر چه که صحبت می شود از یک انسان دیگر صحبت نمی شود.در واقع این نماد یا علامت یا بر چسب یک انسان را از قالب انسان خارج می کند و در رتبه ی به همان نازلی که کمی توصیف شد،قرار می دهد و بنابراین برای تمثیل هر فعل یا مجازاتی که بی هیچ شبهه ای سزای محکوم شده می باشد،ما از این کلمه یا نماد استفاده می کنیم که به فشردگی ۴ حرف توانایی انتقال همه ی مفاهیم تا قسمتی توصیف شده در اینجا را داراست. حال آنکه به نظر شخصی من زنی که به هر دلیل(نیاز به پول یا ارضای نیاز جنسی) به آمیزشهای جنسی متعدد دست می زند،از منظر اخلاقی جوامع متمدن شده همچون جامعه ی خود ما احتمالن مرتکب خبط احتمالن بزرگی شده است،اما باز هم از منظر اخلاقیات همین جوامع، در عمل هم نباید وی را از مرتبه ی انسانی خود خارج کنیم و سزاوار همه جور توهین یا مجازات،چراکه با یک مقایسه ی کوچک متوجه می شویم که به عنوان مثال در مقایسه با افراد دیگری که مرتکبین همین فعل هستند و در عین حال با دروغ و دورویی فعل خود را از ما پنهان کرده اند،و احتمالن تبعات روانی این مورد هم برای خودشان هم برای دیگر افراد جامعه خطرناکتر خواهد بود،آن مرتکبین دسته ی اول امتیاز بالاتری دارند و لذا اگر هم شایسته ی مجازاتی بدانیمشان نباید در این ابعاد که آنها را از قالب یک انسان خارج می کند و به یک علامت تبدیل می کند پایین بیاوریم.اگر بخواهم گریزی به دنیای ادب پارسی هم زده باشم به تعبیر سعدی:"همه عیب خلق دیدن،نه مروت است و مردی--نظری به خویشتن کن که همه گناه داری". به عبارت دیگر من افرادی که به این نام نامیده می شوند را پایین ترین قشر و مرتبه از جوامع انسانی(اگر البته آنها جزیی از این جوامع، پذیرفته شده باشند) نمی دانم، که هر گونه فعل و خبط را به فعل آنها مانند بدانیم.یا باز هم به عبارت دیگر اگر بخواهم رک تر صحبت کنم،در جامعه ی بسیار اخلاقمندی همچون جامعه ی ما،که باکره بودن یک دختر نشانه ی پاکی،انسانیت،درستی و ... برای یک دختر شناخته می شود،می توانیم تا مواردی را در نظر بگیریم که آمیزشهای متعدد در عین اینکه ازاله ی بکارت صورت نگیرد وجود داشته باشد یا حتا صورت بگیرد و به طرقی ترمیم شود و این تنها یک مثال است بر صدق این گفتار که نباید از این لفظ به عنوان دون ترین تشبیهی که از یک انسان به دست می دهیم،استفاده شود.لازم به یادآوری است که این لفظ و استعمال آن منحصر به جنس زن نمی باشد و برای تحقیر به بدترین شکل ممکن،از این لفظ برای جنس مرد هم استفاده می شود،پس موضوع کلام کلی است و درباره ی کل انسانها و نه صرفن قشری از خانمها که دارای روابط جنسی متعدد بوده اند. پ.ن۱: از دوستانی که هر روز و از نقاط مختلف دنیا بویژه از اروپا با جستجوگرها و با واژگان کلیدی خاص به این وبلاگ هدایت می شوند و مطلب یافت شده متفاوت از انتظار آنهاست پوزش می طلبم! پ.ن۲:بیشتر در باب علامت شناسی در زبان و سمیاتیکس(کلیک کنید)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:49 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
پیشکش به دوست عزیزم رضا مدیر وبلاگ گولم گوتیک
اندری زویاگینسو،کارگردان ۴۴ ساله ی روسی از دنباله روهای تارکوسکی و سوکورو،سینمایی رمزآلود،معنوی و فرمالیستی را به تصویر می کشد."تبعیدی" او بر اساس رمان " The Laughing Matter" اثر ویلیام سارویان رابطه ی زن و شوهری را در یک زندگی بی روح در حومه ی یک شهر صنعتی خالی از سکنه به تصویر می کشد.فیلم گشایشی همچون فیلمهای تریلر دارد.مارک میانسال در حالیکه گلوله ای به دستش اصابت کرده به سمت آپارتمانی فرسوده در شهر که در واقع منزل برادر کوچکترش الکس می باشد رانندگی می کند.به الکس اصرار می کند که گلوله را خود وی از دستش خارج کند و به پزشک اطلاع ندهد.به نظر می رسد مارک و برادرش درگیر کارهایی غیر قانونی هستند اما در جریان فیلم از این مساله هیچ صحبتی به میان نمی آید.به دنبال آن بدون دلیل واضحی الکس به همراه همسر و دو فرزند خردسالش به منزل پدری خود در خارج از شهر نقل مکان می کنند.خانه قدیمی و فرسوده است و حسی از کسالت و یک زندگی بی روح را به ذهن تداعی می کند.همسر الکس به شوهرش می گوید که باردار است و اینکه بچه از آن الکس نیست.به دنبال آن الکس با خشونت و با حسی از انتقام همسرش ورا را وادار به سقط جنین می کند.ورا پس از عمل که در منزل آنها و به شکل غیر قانونی انجام می شود خودکشی می کند.الکس که تا پیش از این چهره ای کاملن مردانه و خشن و مرد سالارانه ارایه می دهد،در لحظه ای که ورا به کما فرو می رود به ناگهان چهره ی درونی خود و علاقه اش را به ورا بروز می دهد.در انتها با فلش بکی معلوم می شود که ورا با دیدی فلسفی یا اخلاقی اینگونه عنوان می کند که "بچه از آن پدرش نیست" و در واقع او با مرد دیگری رابطه نداشته است.فضای فیلم مبهم و مه آلود است و رنگ آبی و سفید لباسهای ورا و انعکاسهای نور بر چهره ی او،تصاویر درون آینه ها و شیشه ها از جمله ی نمادهای کلیدی فیلم هستند.نکته ی ظریف در آنجا ست که ورا آنچنان که در بعضی حرکات و نگاهها و مکالمات محدود نشان می دهد عاشق همسر خود است و رفتار کمی خشن و مردانه و شاید شغل الکس در او حسی از افسردگی و تنهایی را بوجود آورده است آنچنان که خود می گوید رابطه اش با شوهرش همیشه مثل غریبه ها بوده است و خواهد بود.الکس هم که پس از شنیدن بارداری ورا از مرد دیگری غیر از او چنان دچار طوفانی از خشم و نفرت در ذهن می شود،درست در لحظه ای که ورا به کما فرو می رود اعتراف می کند که اشتباه کرده است.رفتار او از غرور مردانه اش و شاید از سیستم فکری تربیتی اجتماعی که او در آن رشد کرده است سرچشمه می گیرد.او نیز به همسر خود علاقمند است و مرگ او برایش بسیار گران تمام می شود.به نظرم فیلم نمایی از زندگی مدرن را به نمایش می گذارد با همه ی رنجها و تنهایی های انسان دلمردگیها و سؤ تفاهمها و کدهای اخلاقی و تربیتی و فکری اجتماعی که روزنه های رابطه را میان انسانها حتا برای زن و شوهری که سالها در کنار هم زندگی کرده اند و به یکدیگر علاقه مندند و انتظار میرود بسیار بهم نزدیک باشند،چنان سخت مسدود می کنند که به شکلی کنایه آمیز تنها پس از مرگ است که می توان به عشق و صداقت طرفین نسبت بهم پی برد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:59 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
عکس از لونا ولمن
کی بود و چگونه بود که نسیم از خرام تو می گفت؟ از آخرین میلاد کوچکت چند گاه می گذرد؟ کی بود و چگونه بود که آتش شور سوزان مرا قصه می کرد؟ از آتش فشان پیشین چند گاه می گذرد؟ ... کی بود و چگونه بود که زیر قدم هامان خاک حقیقتی انکار ناپذیر بود؟ به زایش دیگر باره ی امید چند گاه باقی ست؟ شاملو:مدایح بی صله:شبانه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:8 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
واین جهان به لانه ی ماران مانند است واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند... فروغ فرخزاد
از جنگل سیاه که به خانه باز آمدی سالهای دور با فنجان قهوه ای تلخ در دستها ی دود اندودت پرده های آبی را کنار بزن نگاه کن رنگ که از چمنهای روبروی پاورچین گذشت آذر که آمد زمزمه ستان که سرنای سرخوردگی ساز کرد برای من ریسمانی بیاور رکشایی تا در میان ازدحام کوچه های سراسر نگون بخت از انتظار رویایی که پرواز نیست خود را بیاویزم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:43 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
به مناسبت تولدم که البته دیروز بود!
جسارت نابخشوده ات پدر هنگام که فریب بزرگ جاودانگی را به زُهدان زنی فرو گذاشتی یگانه میراث پر افتخار فرزندان توست هر روز که چلیپای بر دوش و تاج محنتها بر سر رقص کنان در مسلخ فرا می شوند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:28 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
پیشتر از جان دان،شاعر متافیزیک انگلیسی نوشتم.چند روزی که ناخوش بودم و بیمار،به موعظه ی عمیق و معنوی او که در بستر و پیش از مرگ نگاشته است می اندیشیدم.فارغ از بستر و دیدگاه مذهبی و مسیحی او،عمق و فلسفه و لحن گیرای کلامش،همچون غزلهایش مرا جذب کرده است.چند سطری از آن را ترجمه کردم و در اینجا مکتوب،هر چند لازم به ذکر است که ترجمه ی دقیقی نیست. زنگها برای که به صدا در می آیند Nunc lento sonitu dicunt, moricris Now this bell tolling softly for another,says to me;Thou must die شاید او که برایش زنگها به نوا در آمده اند چونان بیمار یاشد که خود نداند،برای اوست که زنگها می نوازند،و شاید من خویش را بسی نیکتر از آن که هستم بپندارم،اما چنان باشد که آنان که پیرامن منند و حال مرا می بینند،زنگها را برای من به صدا در آورده اند و من غافلم...بشر سراسر تالیفی از یک نگارنده است،کتابی است در یک حجم،گاه که انسانی می میرد،فصلی از کتاب کاسته نمی شود،بلکه به زبانی نیکوتر ترجمه می گردد،و هر فصلی بدینسان است که ترجمه بایست شد...هیچ انسانی جزیره ای نیست کامل و از آن خود،هر انسانی ذره ایست از قاره ای،قسمتی است از خاکی اصلی.اگر کلوخی از خاک را دریا بشوید،اروپا کاسته است...مرگ هر انسانی مرا می کاهد،چراکه من در بشریت در هم آمیخته ام،پس از اینروست که هرگز برای آن مفرست تا بدانی زنگها برای که به نوا درآمده اند،زنگها برای توست که می نوازند.... * اینگونه مرسوم بوده است که زمانی که فردی به بستر مرگ فرو می شده است و اطرافیان از وی امید می شسته اند،زنگهای کلیسا را می نواخته اند که علامتی باشد تا دوستان و آشنایان به نزد او بشتابند و برای او که در حال احتضار است دعا بخوانند و طلب آمرزش کنند و برای لحظات آخر او را ملاقات کنند و با وی وداع.اینگونه است که شاعر در بستر احتضار خود،صدای زنگهایی را که به نشانه ی نزدیک بودن مرگ او و برای احضار دوستان و آشنایانش به صدا در آورده اند می شنود و مرثیه ی خویش را بدینسان و در قالب موعظه ای می نگارد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:22 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر |
| پیوندهای روزانه |
|
Griffin آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دکتر مهرآفرین گولم کاغذهایم تمام شده Inanna خوشه چین اینجا فردا phoenix اخگرها سنگ و کلوخ زلف بر باد Griffin کانون زنان رز صورتی تیره گان مه سا دنیای کوچک ما شهبارا |
|
RSS
|