تبليغاتX
گریفین
 

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:22  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

"گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید"    سهراب سپهری                                                                    

با همان چشمهای میشی،خطوط ضخیم و مورب گونه ها،پیشانیش کشیده تر شده و بینی اش پهن.آن سو بلورهای کوچک برف،رد پای عابران را که پیشتر از خیابان گذشته اند،محو می کنند.این سو،گاهی ابر کوچکی متراکم می شود و با تنبلی روی شیشه سُر می خورد.نگاهش اما پراکنده نمی شود.فنجان سرد را از جلوی دستش بر می دارم.آهسته،با تردید،بی آنکه نگاهش را از روبرو بکَند،از پنجره فاصله می گیرد،با دست پنجره را نشانم می دهد و با شگفتی می گوید:"فکر می کنی اشتباه...؟  انگار ..." و دوباره پیشانیش را می چسباند به شیشه و زُل می زند به روبرو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:23  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بعد از ظهر یک روز سرد زمستانی ،شهری کوچک و زمین که سراسر از برف پوشیده شده است.گروه موزیک دبیرستان برای برگزاری آخرین مسابقه ی فوتبال مشغول تمرین هستند.آرتور و همکلاسی جدیدش  لیلا که در جریان فیلم به یکدیگر علاقمند می شوند،در محوطه ی دبیرستان همراه با دیگر اعضای گروه مشغول تمرین هستند.رابطه ی عاشقانه ی این دو نوجوان تنها صحنه های زیبایی هستند که یک رابطه ی رمانتیک و ساده و بدون مشکل را در جریان ماجراهای روابط  پیچیده و پر درد و ملال و سراسر بی مهری و بی وفایی و در هم گره خورده ی بزرگترها،به تصویر می کشند.معلم مدرسه آقای چرونیک که از ناهماهنگی گروه عصبانی شده است،فریاد می کشد:"فکر می کنید باید یک نمایش کمدی اجرا کنید؟".ناگهان صدای شلیک دو گلوله در فضا می پیچد و پس از آن همراه فلش بک به چند هفته قبل سفر میکنیم.آرتور در رستوران کوچکی کار میکند که آنی و بارب هم پیشخدمتهای همان رستوران هستند.آنی زمانیکه آرتور خردسال بوده،از او نگهداری می کرده است.و اکنون که هر دو در یک رستوران کار می کنند،آنی با دختر 4 ساله شان "ترا" و جدا از همسر خود که از روزهای دبیرستان عاشق هم بوده اند، زندگی میکند.او سعی دارد زندگی جدیدی برای خود و دخترش بسازد،در عین حال با شوهر دوست و همکار خود رابطه دارد:مردی که در جریان فیلم شاهد رابطه ی او با زن دیگری نیز هستیم.پدر آرتور زندگی مشترکش با مادر آرتور را ترک می کند و با زن دیگری رابطه دارد که بعدها آنطور که آرتور بیان می کند زن، پدر آرتور را ترک می کند.آرتور که شاهد تلاش مادرش برای حفظ خانواده و جدایی پدر است،در رابطه با لیلا مردد است. اما محور اصلی فیلم را رابطه ی آنی و شوهرش "گلن" که جدا از یکدیگر زندگی می کنند،تشکیل می دهد.گلن که روزهای پر درد سری را پشت سر گذاشته است،مصمم است زندگی جدیدی را آغاز کند.او که عاشق همسر و دخترکشان است، تلاش می کند راهی برای بازگشت به آنی ِ سراسر اضطراب و عصبی که به دلایل نامعلومی او را پس زده است،پیدا کند.در جریان فیلم او را پدری مهربان و صبور میبینیم که اعتقادات مسیحی محکمی دارد و کاملن با وی که در مقابلش همسر نامهربان و بیوفایی قرار دارد،احساس همدلی میکنیم.گلن شغل جدیدی دست و پا کرده است و آنی را برای آگاه کردن از خبر خوشش به شام دعوت می کند و از او می خواهد تا اجازه دهد در کنار یکدیگر و همراه با دخترکشان زندگی کنند.آنی نمی پذیرد و پس از خداحافظی از گلن به سمت مسافرخانه ای که با شوهر دوست و همکار خود "بارب"،خوش می گذرانند راهی می شود.شوهر بارب آنجا نیست.به او تلفن می کند و بارب که رسید مسافرخانه را در جیب شوهر خود پیدا کرده و از ماجرا آگاه شده،تلفن را جواب می دهد.گلن می فهمد که همسرش با مرد دیگری می خوابد و مست و لایعقل جلوی منزل سابق خود با شریک همسرش در گیر می شود و با دخالت آنی که هفت تیری در دست دارد آنجا را ترک می کند.تاب خالی و اسباب بازیهای رها شده در برف تلخی حادثه را پیش گویی می کنند.ترا برای بازی منزل را ترک می کند و در دریاچه ی نزدیک منزل می افتد و جسد یخ زده ی او را می بینیم که در آب شناور است و توسط آرتور و همکلاسیش که در جستجوی او هستند،کشف می شود.گلن را در صحنه ای می بینیم که در مقابل صلیب نیایش می کند و درمانده از مسیح سوال می کند که چرا این همه درد را باید تاب بیاورد.در صحنه های درد آور بعدی او را می بینیم که مست در مقابل منزل همسر سابق خود و در برابر شریک همسر که با چوب بیس بالی به پیشباز او می آید اعتراف می کند که زمانی که آنی او را ترک کرده اقدام به خودکشی کرده است و این مسیح بوده که او را از مرگ نجات داده است،عاجزانه به گریه می افتد، خود را به درخت و اتومبیل می کوبد و با سر و دستانی خون آلود صحنه را ترک می کند.روز بعد عکسهایی را که از دخترشان ترا گرفته است به آنی هدیه می دهد اما باز آنی با سردی او را پس می زند.با دردهای او که چنین در دام بی مهری زمانه گرفتار است،همدلی می کنیم اما کارگردان به زیبایی با رویکردی ناتورالیستی این همدلی ما را به سمت آنی،که خود او نیز قربانی تقدیر نا موافق است،سوق می دهد.گلن با اسلحه ای در منزل آنی انتظار او را می کشد،او را مجبور می کند که بر صندلی بنشیند و سپس پاهای او را که عاشقانه در دست گرفته است در آب غسل می دهد،سپس او را با پای برهنه روی برف تا محلی که دخترشان ترا غرق شده است می کشاند و به او شلیک می کند.به درون اتومبیل خود بر می گردد و در حالت رقت انگیزی در حالیکه به نقطه ای خیره شده و با حالتی آشفته می گوید "سلام...سلام"،از هفت تیر آنی گلوله ای در دهان خویش می چکاند.زندگی مردم در شهر کوچک همچنان ادامه دارد....

فرشته های برفی،به کارگردانی دیوید گردون گرین و با هنر نمایی سم راکول و کیت بکینسیل در ماه مارس 2008 به اکران در آمد.فیلم نامه اقتباسی است که کارگردان از رمانی با همین عنوان اثر استوارت انن داشته است.

*فرشته ی برفی،اثری است که با دراز کشیدن در برف و حرکت دادن دست ها و پاها، از آدم در برف به جا می ماند و از بازیهای مورد علاقه ی کودکان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:27  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

So long as men can breathe, or eyes can see

  So long lives this, and this gives life to thee

مادام که مردان و زنان نفس می کشند یا چشمها می بینند

تا آن زمان شعر من جاودانه می ماند و  تو را زندگی می بخشد

شکسپیر


به شکوفه های گیلاس ماننده ای

پریده رنگ در خاطره ی بهار

به رویایی تکیده به طاق خیال

"به عشق-

              که غایب، همیشه است".

 

نومید مباش هان!

خدای جبارت بر آن بوده است غایت را

که از دیدگان دریایی

هم از انبوه بلوطی ها

جز مشت حسرتی تیره بر جای بر نگذارد

نومید مباش هان!

که شوق بوسه های هر چند کبود

بر لبهای هر چند نه دیگر سرخ

در شعر تو سوزنده خواهد ماند

تا شوخی این فریب را ریشخندی جاودانه کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:28  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از کویر می آمد و به آفتاب کویر برده بود روح بخشنده اش،آوای گرم و دل سوخته اش.به نوای گاه گاه ساز پدر زمزمه آموخته بود و نزد عموی هنرمندش،مشق آواز کرده بود.عمو سالها پیش رخت از جهان بر بسته بود و حالا بضاعت کم پدر بود که یاریش کرده بود به امید آنکه هنرش را تجلی ببخشد به تهران بیاید و به حق آنچنان خوش درخشیده بود در اندک مجالی که بسیاری را شیفته و مفتون هنر و آواز آسمانی خویش ساخته بود.چشم شوخ زمانه بر نتابید،برادرش گرفتار حادثه ای شد و داغ همیشه ای گذارد بر دل برادر که گویی تقدیرش چنان رقم زده بودند که دل و روزگارش همچنان زادگاهش همه سوخته باشد و کویری.پدر از نزد او رخت بر بست و دون مایگی شهرنشینان چنانش داشت تا عطای نداشته ی تهران را به لجن لقایش ببخشد ،از همه برید و در گوشه ی انزوایی زیر آسمان کویر گوهر صدایش را مخفی کرد.اگر کلاس درسی برگزار میکرد،به دلخواه خود زمان و مکان آنرا تعیین میکرد و باز تا مدتها سکوت اختیار می نمود.سالها قبل وقتی کنگره ی جهانی بزرگداشت خواجوی کرمانی را برگزار میکردند اما،نوای  او در اوج بود و طنین آوازش رشک هزاران.آری، "موسم گل" را در اوجی به یاد ماندنی دوره کرده بود،اینچنین بی یار و یاور، نگاهدار همسر و یادگاران برادر بود و در این گوشه ی کویری دنیا که از آبی آسمان بیرون است،سقفی بر سر نداشت و اینگونه غریبانه زیست تا آندم که در آن هنگامه ی شرم آور، اوج آوازش در بم آوار خاموش شد.

حکایت ایرج بسطامی،حکایت زیستن در میان مردمی ست که آنچنان در بهبوهه ی فرو مایه ی روزمرگیهاشان گمند که روزگارشان از هر زیبایی تهی ست چنانکه به تعبیر معینی کرمانشاهی:

گور سردی بنمایید  که  در خاک رویم

با متاع هنر و عشق که بی مشتریند

                                         ۵ دیماه سالروز زلزله بم

تو رفتي و دلم غمين شد
قرين آه آتشين شد
ازآن شبي كه برنگشتي
جهان كه شادي آفرين بود
به چشم من غم آفرين شد
از آن شبي كه بر نگشتي ...

با صدای مانا یاد ایرج بسطامی گوش کنید(کلیلک کنید)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:35  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

                     شب

برای که زیباست؟-

شب و

        رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گیسو

                             بر دو جانب رود

یادآورد کدام خاطره را

با قصیده ی نفس گیر غوکان

                                    تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هم آواز دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

 

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

                                                        احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:27  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر

پیوندهای روزانه
Griffin
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دکتر مهرآفرین
گولم
کاغذهایم تمام شده
Inanna
خوشه چین
اینجا فردا
phoenix
اخگرها
سنگ و کلوخ
زلف بر باد
Griffin
کانون زنان
رز صورتی
تیره گان
مه سا
دنیای کوچک ما
شهبارا
دختر باران
یادداشت های مهران
توصیف
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin