![]() |
![]() |
|
|
(یلدایی که گذشت:)
در آغاز لبخند تو بود و نگاه با من زیبایی انجام یافته بود،هم در آغاز بر انحنای هزارتوی ظرافت- لبهای تو. لبخند با تو بود و نگاه با من سرودی یگانه و هیچ کم نداشت نگاه من از تو بارور بود شاعری آغاز شد...
آسمان اما، رنج نامه ی سرنوشت نامراد من بود بستری وهم آلود که در آن آرزوها پر کشیدند... لبخند تو نیست شبهای یلدا و چه ناگزیر صبح می شوند.
(یلدایی که گذشت خواهد:)
ریشه در خاک خیالم پشت دیوارهای مخروبه ی نمور پنجره ی زنگار گرفته را کز کامکاری دوشین ماه و شبی که در او آویخته است مشتی شوکران سپید بر زخمهای باز صلتم می پاشد نیلوفرانه برگ در برگ پیچیده ام حکایت درد را تابیدن اینگونه است. خرمن بلوطی تو در دستان باد بود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:4 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
برودسکی در خانواده ای یهودی در لنینگراد چشم به جهان گشود.پدرش عکاسی حرفه ای بود.در خردی از محاصره ی لنینگراد جان بدر برد.در ۱۵ سالگی مدرسه را ترک کرد.به کارهای گوناگون پرداخت.به طور خود آموخته زبانهای خارجی را فراگرفت از آن جمله انگلیسی.به شعر متا فیزیک و از آن میان به طور خاص به اشعار جان دان علاقمند گشت.مرثیه ای ماندگار برای جان دان سرود: جان دان به خواب رفت.همه چیز کنون آرمیده است. خلوتگاه و بستر،دیوارها و تصویرها می خوابند. میز،فرش و قفلها میخوابند. درگاه،گنجه،پرده ها جالباس و شمع و چوب رختها خوابیده اند... او را به اتهام بیکارگی و انگل صفتی در شوروی سابق مجازات کردند و به ۵ سال کار اجباری در شمال شوروی گماشتند.با فشارهای بین المللی به یک سال کار اجباری پرداخت و سرانجام در سال ۱۹۷۲ از کشورش اخراجش کردند.راهی آمریکا شد و تا آخر عمر آنجا ماند حتا پس از قروپاشی شوروی هم به وطن باز نگشت.با وجود تسلط بر زبان انگلیسی به جز اندکی از اشعارش همه را به زبان مادری سرود.در ۱۹۸۷ جایزه ی ادبی نوبل را دریافت کرد و در ۱۹۹۶ در تبعید بدرود حیات گفت.
تلماخوس عزیزم جنگ تروا اکنون پایان یافته، برندهاش را به خاطر نمیآورم. بیشک یونانیها بودند، زیرا فقط آنها میتوانند این همه مرده را چنین دور از سرزمین خویش وانهند. هنگامی که ما وقتمان را آنجا تلف میکردیم، به نظر میرسد پوزییدون ِ پیر، فضا را کش میداد و گسترش میبخشید.
نمیدانم کجایم یا این مکان کجا میتواند باشد. به نظر میآید جزیرهای باشد آلوده با بوتهها، بناها، و خوکهای خُرخُرو باغی دستخوش علفهای هرز؛ ملکهای، کسی. علف و سنگهای عظیم … تلماخوس من!
همهی جزیرهها، به چشم یک آواره، شبیه یکدیگرند. ذهن در شمارش موجها به اشتباه میافتد. چشمان رنجه از آفاق دریا به اشک مینشینند. گوشت ِ آب گوشها را میانبارد. نمیتوانم به یاد آورم که جنگ چگونه به پایان آمد؛ حتی به یاد نمیآورم که تو چند سالهای.
پس بزرگ شو، تلماخوس من، نیرومند شو فقط خدایان میدانند که ما، دوباره یکدیگر را خواهیم دید یا نه. دیریست که دیگر آن کودکی نیستی که جلوش ورزاهای شخمکار را دهنه میزدم. اگر حقهی پالامدس نبود ما دو هنوز در یک خانه زندگی میکردیم. اما شاید حق با او بود، دور از من تو از تمام مصیبتهای اودیپی در امانی، و رویاهایت، تلماخوس من، در خور سرزنش نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 15:0 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
جان دان در یک خانواده ی کاتولیک کهن چشم به جهان گشود.آنهم در زمانیکه احساسات ضد کاتولیک در انگلستان در اوج خود بود.این مساله او را از بسیاری جهات محدود میساخت و همیشه در وی حسی از بیگانگی ایجاد میکرد.با وجود اینکه هم در آکسفورد و هم کمبریج و هم موسسه ی لینکلن به تحصیل مشغول شد اما هیچگاه مدرک آکادمیکی دریافت نکرد و هیچگاه نیز به وکالت نپرداخت.در حوالی سالهای 1590 به طور پنهانی دست از عقاید کاتولیک خود شست.پولی که پس از مرگ پدر در 4 سالگی به وی به ارث رسیده بود چندان نبود که برای وی استقلالی بخرد.استعدادی در تجارت نداشت و لذا سعی کرد از راه موهبت هوش و زیرکی سرشاری که در وجودش موج میزد و با مطالعه ی فراوان متون مختلف راهی به سوی موفقیت باز کند.خود را در راه دربار قرار داد و به حضور والاترین بانوهای دربار راه یافت.در آنزمان جوانی بود با آینده ای که بسیار نوید بخش مینمود.در 1598 به سمت منشی مخصوص سر توماس اگرتون منصوب شد.به آخرین مجلس ملکه الیزابت و نیز حلقه ی درباریون راه یافت.اما پس از آن در 1601 مخفیانه با خواهر زاده ی بانو اگرتون ،آن مور 17 ساله ازدواج کرد واین پایانی بود بر پیشرفتهای مادی و دنیوی وی.جسارت دان هرگز بخشوده نشد.وی را زندانی کردند و از سمتش بر کنار.35 بهار از عمر خود را پس پشت نهاده بود اما از بهار سالهای 1590 اثری نبود.بیمار بود و فقیر و ناشاد.به سرودن قطعه ای طولانی در روا بودن خودکشی پرداخت قطعه ای که منتشر نکرد.احتمالن زمانیکه حدود 40 سال داشت به توماس مورتون در نوشتن اشعاری ضد کاتولیک کمکهایی کرد و این موجب حمایتهای مالی مورتون از وی در آنزمان شده بود.اشعار اندکی از زمان جوانی وی که در دربار و در ملازمت بانوهای درباری بوده است به جا مانده است.از آن جمله غزلی به عنوان "بی تفاوت" است که در آن گوینده نگاهی هجو آمیز به ارزشها و سنتهای شعر گذشته و از آن میان سنت وفاداری همیشگی عاشق است. میتوانم هر دو را دوست داشته باشم:طلایی و قهوه ای...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:54 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
نعره می کشم "هرزه". به تمامی خود را بر من انداخته.با صدایی که هرگز نشناخته بودم از دو وجبی فریاد می کشد.صدایش را باور نمی کنم.ذهنم خالیست. جز صدایی که چنان به رعشه افتاده و خود را به در و دیوار میکوبد دنیا از هر جنبشی باز ایستاده است.... پاهایش را روی هم انداخته زل زده به قوطی حراف روبرو.نیم نگاهی به من میکند و میگوید "دیگر روی وزنه هم نمیروم."حرفش را با نیشخند دلنشینی همراهی میکند!به قوطی حراف روبرو خیره میشوم و در خودم فرو مینشینم."کدام شاعر اولین بار به شعر عارفانه پرداخت؟" -ها تو بگو که شاعری! چرتم پاره شده خودم را جمع و جور میکنم "من به گور همه رفتگانم خندیدم که شاعر باشم.لابد سنایی بوده.همیشه این مسابقه را تماشا میکنی؟" -خمیازه ای میشکد و میگوید "آره بعضی وقتها.مجری باحالی دارد!خوابت می آد؟" -من و منی میکنم و نمیفهمم که بالاخره میگویم خوابم می آید یا نه! -" امروز همه اش خوابیدم.صبح تا ظهر،بعد از ظهر،عصر هم خوابیدم!همینطور که نگاهش را از روی قوطی حراف به سمت آشپزخانه میکند بلند میشود و به سمت آشپزخانه میرود."هر وقت گرسنه بودی بگو." نگاهم دنبالش میرود و بر اندازش میکند.به کبودی ساق پایش نگاهم میچسبد."پات به کجا خورده؟" -بدون اینکه به من یا به کبودی نگاه کند همانطور که گوشی تلفن را دوباره برداشته و نگاه میکند میگوید"نمیدانم." نگاهم دور اتاق می دود و از درون آینه به من نیم نگاهی میکند.تا این لحظه به نگاه خودم فکر نکرده بودم!انگار یک چیزی..انگار میخواست یک چیزی را به من بفهماند...سرم را باز بر میگردانم تا درون آینه را نگاه کنم.نگاهم را پیدا نمی کنم.سرم را درون دستش گرفته و به روی شانه اش فشار میدهد.دستش را میفهمم.پاهایش را به پاهایم فشار میدهد و لبهایم را میبوسد... نعره میکشم"هرزه".به تمامی خود را بر من انداخته و فریاد می کشد.... * * شاید بالاخره این روزها چیزکی نوشتم .شاید بیشتر از سکوت نیرزد اما سکوت را تاب دیگر ندارم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 13:55 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر |
| پیوندهای روزانه |
|
Griffin آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|