تبليغاتX
گریفین
 

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرم سار ترانه های بی هنگام خویش.

 

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.

 

سربازان

شکسته گذشتند،

خسته

        بر اسبانِ تشریح،

و لتّه های بی رنگِ غروری

نگون سار

            بر نیزه هایشان.

 

تو را چه سود

                 فخر به فلک بَر

                                   فروختن

هنگامی که

               هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند؟

 

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

                 به داس سخن گفته ای.

 

آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه

     از رستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                        هرگز

باور نداشتی. 

 

فغان!که سرگذشت ما

سرودِ بی اعتقادِ سربازان تو بود

که از فتح قلعه ی روسبیان

                                  باز می آمدند.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،

که مادران سیاه پوش

- داغ دارانِ زیبا ترین فرزندانِ آفتاب و باد-

هنوز از سجاده ها

                        سر بر نگرفته اند!

                                                    شاملو :ترانه های کوچک غربت

پ.ن: به نظرم شاعر جهت عبور از سد سانسور تاریخ سرایش شعر را ۲۶ دی ۱۳۵۷ عنوان کرده است،حال آنکه فضای یاس زده ی توصیف شده در شعر، با فضا و هیجانات انقلابی آن روز همگونی ندارد.به همین شکل از لحن خشم آلود غالب بر شعر و نیز با توجه به قرائنی از درون شعر، همچون سر شکسته گذشتن عاشقانی که شرم سار ترانه های بی هنگام خویش بوده اند و نیز سربازانی که از فتح قلعه ی روسبیان باز می آمده اند و آن در حالی که سرود بی اعتقادشان سرنوشت همعصران شاعر را رقم می زده است، و مهمتر از همه،از عنوان شعر(حتا با در نظر گرفتن آن به تنهایی)، چنین بر می آید که این تاریخ نمی تواند صحیح باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 2:51  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

قسمتهایی از رمان نان و شراب نوشته ی سیلونه:

سپینا به ایتالیا باز گشته است تا مردم را به انقلاب بر علیه حکومت فاشیستی کشورش بر انگیزاند. بیمار است و در لباس مبدل کشیشی در مسافرخانه ای منزل کرده است.زندگی در میان کافونها به شکل همیشگی ادامه دارد:

<<یکشنبه صبحی مراسم نامگذاری خری که از واپسین بازار خریده شده است برگزار می شود.جوانکی افسار خر را در دست دارد و دهقان پیری حیوان را با چوب می زند.از پس هر ضربه ای آن دو مرد زوزه کنان در گوش حیوان می خوانند: گاریبالدی! گاریبالدی نامی ست که برای آن خر انتخاب کرده اند و در قاموس کافونها این نام دلالت بر قوت و شجاعت می کند.نامگذاری مدتی به طول می انجامد،چه مسلمن مدتی زمان لازمست تا به مغز خر بنشیند که نامش گاریبالدی است...خر به ایشان می نگرد و هر بار سر تکان می دهد.دهقان پیر به پهلوهای حیوان می کوبد و هر بار ضربه را به یک طرف وارد می آورد...دهها و دهها بار نام قهرمانی گاریبالدی و ضربات چوبی که به پهلوی حیوان کوبیده می شود در میدان پیتراسکا متناوبن طنین می افکند.بالاخره دهقان پیر خسته شده است و به جوان می گوید:اکنون دیگر بس است،حتمن حیوان فهمیده است.آنگاه جوان برای امتحان مشتی کاه بر می دارد و به سر پلی چوبی می رود و در حالیکه کاه را نشان می دهد از دور صدا می زند:گاریبالدی!خر بنای دویدن به طرف او می گذارد.جوان می گوید:راست است،حالا دیگر فهمیده است.دن پائولو(سپینا) بستری است و از تب می سوزد.نام مکرر گاریبالدی که از ورای پنجره به گوش او می رسد وی را متعجب و مضطرب می سازد.آیا ممکنست حزب جمهوریخواه در پیتراسکا تا به این پایه قوی باشد؟....

در پیتراسکا نیز مانند بسیاری از دهات مجاور مستراحهای خصوصی وجود ندارد.بنا به عرف و عادت سه نوع مستراح متداول شده است که عبارتند از سه بوته خار و این هر سه بوته را به فواصل معین در سه نقطه در کنار نهری نشانده اند.در بهار این بوته ها را شاخ و برگ می پوشاند و کسی که پشت آنها می نشیند کم و بیش از نظرها پنهان می ماند.لیکن در پاییز و زمستان وضع بسیار سخت ونا مطبوع می شود.معمول چنین است که هر یک از این سه بوته به طبقه ی معینی از سکنه ی ده اختصاص داشته باشد:بوته ی اول از آن فقیرترین دهقانان است،پشت بوته ی دوم مالکان خرده پا می روند و بوته ی سوم برای زنهاست.بچه ها معمولن به پشت کلیسا می روند.این سنت همواره رعایت می شد و جز در دوران بعد از جنگ یعنی در عصری که به اصطلاح به خطر سرخ معروف شده است بهم نخورد.در آن زمان اتفاق افتاد که دهقانان فقیر دیگر نه پشت بوته ی اول،بلکه با تفرعن تمام به پشت بوته ی دوم می رفتند و با این عمل خود ابتدا تعجب و دیر باوری و در آخر خشم و نفرت و تهدید خرده مالکین را بر می انگیختند.خرده مالکان از یکدیگر می پرسیدند:پس ما کجا برویم؟ و آنوقت ماتالناریکوتا مدام می گفت: ای وای که دین از دست رفت. خوشبختانه آشفتگیهایی که در مورد مذهب،بر اثر جنگ در افکار بوجود آمده بود زایل گشت و مجددن نظم بر قرار گردید چنانکه ترنیب سلسله مراتب استفاده از پشت بوته ها به همان نظم و نسق سابق باز گشت.دن پائولو چون هم کشیش است و هم بیمار بنابراین هم از نظر ادب و نزاکت و هم از نظر اصول بهداشت نمی تواند از هیچ یک از آن سه بوته که در کنار رودخانه کاشته اند استفاده کند و بدیهی است که به پشت کلیسا هم نمی تواند برود و لذا بیش از آن احساس خجالت و خشم می کند که به وصف بگنجد.او به ایتالیا باز گشته است تا در آن کشور به کار انقلابی بپردازد و در مغز خود هزاران فرضیه ی علمی راجع به مساله ی کشاورزی جا داده است و اینک سرانجام حاصل همه ی آنها این شده است که هر روز با مشکل ابتدایی ترین حاجت زندگی دست به گریبان باشد....

سه بچه به نمایندگی از سایرین به بالین دن پائولو می آیند و می پرسند: اکنون دشمن کیست؟ کشیش با تعجب می پرسد: کدام دشمن؟ یکی از آن بچه ها با اطمینان خاطر جواب می دهد: دشمن موروثی. کشیش خوب نمی فهمد یا خود را به نفهمیدن می زند.یکی از آن بچه ها در توضیح می گوید:در تمرین دو طرف وجود دارد.یک طرف ایتالیاییها هستند و طرف دیگر دشمن موروثی.مدتها بود که خانم معلم به ما می گفت دشمن موروثی فرانسه و یوگوسلاوی است.بعد به ما گفت آلمان است.بعد از آن گفت ژاپن است.امروز صبح به ما گفت: بچه های من دشمن جدید موروثی ما انگلیس است.اما در کتاب درسی ما فصلی هست به عنوان دوستی دیرین ایتالیا و انگلیس.این است که ما چیزی نمی فهمیم.اشتباه از کیست؟از خانم معلم است یا از کتاب؟ دن پائولو جواب می دهد:کتاب درسی شما سال گذشته چاپ شده است و لذا هر چه در آن نوشته اند کهنه شده است....

{خانم معلم} روی سینه اش در نقطه ای که جای قلب است نشان حزب دولتی زده است. وقتی نفس می کشد سه رنگ همچون زورقی بر امواج متلاطم می رقصند.معلمه شماره ی جدید روزنامه ی دیواری اخبار رم را دارد و مامور است که آن را به در کلیسا بچسباند.قبل از چسباندن ماموریت دارد مهمترین اخبار مندرج در آن را برای کافونهایی که در سالن مسافرخانه ی ماتالنا جمعند بخواند و تفسیر کند...<<ما پیشوایی داریم که تمام ملتهای روی زمین حسرت داشتن او را به دل دارند و خدا می داند چقدر حاضرند پول بدهند تا او پیشوای کشور ایشان باشد.>>ماگاشیا به وسط حرف ناطق می دود.او ذوق درک مفاهیم کلی را ندارد و می خواهد بداند ملل دیگر چه مبلغ حاضرند بپردازند تا پیشوای ما را بخرند.معلمه توضیح می دهد که این فقط شیوه ای است برای ادای مفاهیم کلی ولی ماگاشیا ول کن نیست و داد می زند: شیوه ی ادای مفاهیم یعنی چه؟ملتها می خواهند پولی بدهند یا نمی خواهند؟و اگر به راستی میخواهند بدهند چه مبلغ حاضرند بپردازند و کدامیک پول بیشتری می دهند؟....

نیکا چیکاوو به عنوان نماینده ی مورد اعتماد دهقانان اجاره دار پیتراسکا به فوسا احضار شده است تا در جلسه ی انجمن سندیکای دولتی کشاورزان شرکت کند.دن پائولو به محض آگاهی از بازگشت او به شتاب به سراغش می رود(و از او در مورد جلسه سوال می کند).نیکاچیکاوو:...بالاخره ناطق پیشنهاد کرد که یک سلسله تلگرافهای تبریک به دولت،یک تلگراف به شاهزاده ترنولیا،یکی هم به استاندار و بالاخره چند تلگراف دیگر هم به مقامات مختلف که من اسم ایشان را فرآموش کرده ام بشود و از ما پرسید:شماها موافقید که این تلگرافها مخابره بشود؟ و جواب داده شد:البته که موافقیم.این چه فرمایشی است؟همینمان مانده که موافق نباشیم! آنوقت او روی یک ورقه کاغد حسابهایی کرد و آخر گفت:برای مخارج تلگرافها باید یک لیر و بیست چنتزیمو بپردازید.ناگاه عده ی کثیری خواستند به بهانه ی قضای حاجت فرار کنند ولی ناطق دستور داد در را ببندند....

(سپینا با ماگاشیا،که از کافونهاست گفتگو می کند)آیا تابحال هیچوقت نشده است که روزنامه ای بر خلاف اخبار رم به اینجا بیاورند؟مقصودم روزنامه ایست که بر ضد دولت باشد.ماگاشیا در جواب می گوید: بعید نیست! آدم نمی تواند به همه ی ورق پاره هایی که به دستش می دهند توجه کند.سابق بر این، کاغذ یک چیز نادر و قیمتی بود.یک تکه کاغذ را با حرص و ولع تمام در کشو میزی محافظت می کردند.وقتی می خواستند از رفتن به امریکا صحبت کنند می گفتند:تنظیم و تهیه اوراق لازم و بدون آن اوراق آدم را به زندان می انداختند.وقتی عقد ازدواجی در بین بود می گفتند:اوراق حاضر است...به هر حال کاغذ همیشه یک چیز محترم و نادر بوده است. در آن ایام در دهات ما،آقای کشیش،گلاب به روی شما،هیچکس جرات نمی کرد از کاغذ برای طهارت استفاده کند.هیچوقت در پشت بوته ها تکه کاغذی آلوده به نجاست نمی دیدید و همه با سنگریزه یا برگ درخت طهارت می گرفتند.امروز کاملن بر عکس شده است.آنقدر کاغذهای چاپی مجانی و پر از دروغ و اراجیف به چشم می خورد که آدم دلش بهم می خورد و هوس می کند که با آن طهارت بگیرد....>>

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:15  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

پیترو سپینا جوانی ایتالیایی است که به حزب سوسیالیست گرویده و به مبارزه با رژیم فاشیستی موسولینی در ایتالیا ادامه می دهد.دولت در تشکیلات مخفی انقلابی آنها رخنه می کند و او و اکثر دوستانش را دستگیر و روانه ی زندان می کند.تشکیلات حزبی آنها منحل می شود و از آن پس تنها حزب دولتی است که به پیشوایی موسولینی قدرت را در دست می گیرد و با سو استفاده از امکانات تبلیغاتی که در دست دارد و با پرداخت اندک مواجبی به جوانانی که به حزب دولتی و بعدها به ارتش می پیوندند و نیز با تقسیم سوپ دولتی بین دهقانها که در فقر ذهنی و مادی غوطه ورند بر آنها حکومت می کند و سر انجام ایتالیا را به جنگ می کشاند.سپینا که در رم دستگیر شده و به جزیره ای دور افتاده تبعید شده است، موفق به فرار می شود و پس از اینکه از فرانسه و سوییس و لوکزامبورگ بیرونش می کنند به بلژیک پناهنده می شود.سپس با قصد ایجاد حرکتی انقلابی در بین دهقانها به ایتالیا باز می گردد.چهره اش را توسط محلولی از تنتوراید به حالتی از پیری زود رس تغییر می دهد که او را از خطر شناسایی و دستگیر شدن در امان می دارد و پس از آن به ناچار در هیئت کشیشی زمانی را، مترصد موقعیت مناسب ،در میان دهقانها به سر می برد.

.نان و شراب ماجرای بازگشت و زندگی سپینا را در میان دهقانها و تلاش او را در جهت ایجاد جرقه ی انقلاب بر ضد فاشیست ایتالیا به تصویر می کشد.<<بیان کشمکشهای درونی انسانهایی است که در جستجوی جهانی بهتر و انسانی ترند و در این میان موقعیت روشنفکر از همه حساس تر است: یک نجار یا یک کشاورز شاید در رژیم سیاسی استبدادی،خود را با وضع موجود تطبیق دهد و به کار خویش بپردازد،ولی برای یک روشنفکر مفری نیست.او یا باید تسلیم شود و زیر بیرق طبقه ی حاکم در آید،یا تن به گرسنگی و رسوایی بدهد و در نخستین فرصت مساعد کشته شود.>>*

                                                               ...

اینیاتسیو سیلونه،نویسنده ی ایتالیایی،در منطقه ی آبروزو به دنیا آمد.پدرش که برای کار به برزیل مهاجرت کرده بود در 1911 در گذشت و خانواده ی اینیاتسیو با از دست دادن مایملک خود با فقر بیشتر دست به گریبان شد.در 1915 مادر و بسیاری از افراد خانواده در زلزله از بین رفتند.اینیاتسیو ی جوان به حزب سوسیالیستهای ایتالیا پیوست.در 1921 پیوستن این حزب را به حزب تازه تاسیس کمونیست ایتالیا اعلام کرد.وی به کادر رهبری حزب مذکور نیز برگزیده شد.در 1927 به شوروی و سپس به سوییس رفت.مخافت خود را با استالین اعلام کرد و از حزب کمونیست ایتالیا بر کنار شد.در سوییس در حالیکه با بیماری سل و افسردگی دست به گریبان بود،اولین رمان خود را با نام فونتامارا به تحریر در آورد.ارتش ایالات متحده امریکا در1943 و پس از آزادی ایتالیا نسخه ی تایید نشده ای از رمان فونتامارا و نان و شراب سیلونه را منتشر و در اختیار ایتالیاییها قرار داد.این دو رمان در کنار رمان دانه ی زیر برف،تریلوژی آبروزو را تشکیل می دهند.در زمان جنگ جهانی دوم به رهبری تشکیلات مخفی سوسیالیستی رسید که در سوییس و در حمایت از گروههای مقاومت در آلمان نازی و شمال اشغال شده ی ایتالیا،فعالیت می کردند.به دنبال همکاری با جُنگ ادبی ضد کمونیستی <<خدایی که شکست خورد>>،سیلونه به کنگره ی آزادی فرهنگی پیوست.در 1967 دریافت که جُنگ مذکور از سازمان اطلاعت امریکا،کمکهای مخفی دریافت می کند.از همکاری با این نشریه استعفا داد { و از آن پس با بی اعتمادی نسبت به فعالیتهای حزبی، از کار حزبی و سیاسی کناره گیری کرد} و تمام تلاشش را بر نوشتن رمانها و مقالات اتوبیوگرافی اش متمرکز کرد.در 1969 برنده ی جایزه ی ادبی اورشلیم شد که به نویسندگانی اهدا می شد که در حوزه ی آزادیهای فردی و اجتماع قلم می زدند.در 1971 پریکس موندیال سینو دل دوکا را دریافت کرد و سرانجام در 1978 در ژنو در گذشت.**

*از شرح پشت جلد رمان نان و شراب به ترجمه ی محمد قاضی

**ترجمه ای از زندگینامه ی نویسنده در ویکیپدیا

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سرود ملی ایران- سرودی که مورد قبول و علاقه و احترام قلبی همه ی ایرانیان بوده و هست- از ساخته های مانا یاد استاد روح الله خالقی و از یادگارهای مانا یاد استاد گل گلاب است.استاد گل گلاب در 1276 شمسی در تهران متولد شد.وی فرزند مصور الملک،نقاش دوره ی قاجار بود.در دارالفنون تحصیل کرد و فرانسه آموخت و در حین تحصیل به تدریس نیز مشغول شد.در 1301 از مدرسه ی عالی حقوق فارغ التحصیل شد.به گیاه شناسی پرداخت و اولین کسی است که کتاب طبیعی نوشت.در 1313 همزمان با تاسیس دانشگاه تهران به مقام استادی گیاه شناسی منصوب شد."مشهور است که مرحوم گل گلاب با پای پیاده و با دوچرخه مناطق مختلف ایران را پیموده است تا گیاهان دارویی و دیگر گیاهان ایران را بررسی کند...در بخش گیاه شناسی فرهنگستان،دکتر گل گلاب و زنده یاد دکتر محمود حسابی،استاد دانشود معاصر فعالیت می کرده اند."*

در شهریور 1323 و با اشغال ایران توسط قشون روس و انگلیس درگیر در جنگ جهانی دوم،استاد گل گلاب حکایت جان پر درد با استاد روح الله خالقی می کند.استاد بزرگوار،خالقی او را دلداری می دهد و می گوید که با غصه خوردن،دردی دوا نمی شود،بیا تا کاری بکنیم و بدین گونه است که ترانه ی "ای ایران" استاد گل گلاب و با آهنگی از استاد روح الله خالقی و با صدای استاد بنان،نقشی شد بر دل و جان ایرانیان تا ابد ماندگار.

<<ای ایران>>

ای ایران ای مرز پر گوهر

ای خاکت سر چشمه ی هنر


دور از تو، انديشه بدان
پاينده مانی، تو جاودان


ای دشمن ار تو سنگ خاره ای، من آهنم
جان من، فدای خاک پاک ميهنم


مهر تو چون، شد پيشه ام
دور از تو نيست، انديشه ام


در راه تو، کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما


سنگ کوهت، در و گهر است

خاک دشتت، بهتر از زر است


مهرت، از دل، کی برون کنم
بر گو، بی مهر تو، چون کنم


تا گردش جهان، دور آسمان بپاست
نور ايزدی، هميشه رهنمای ماست


مهر تو چون، شد پيشه ام
دور از تو نيست، انديشه ام


در راه تو کی، ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد، خاک ايران ما


ايران ای خرم بهشت من

روشن از تو، سرنوشت من


گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم


از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود گلی شود دلم


مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام


در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

* برگرفته از ماهنامه ی اینترنتی ایران مهر

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:27  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

اوگست استریندبرگ در وبلاگ دکتر مهرآفرین

از آرشیو وبلاگ قبلی من:

 قوی تر

شخصیتها:

خانم X،هنرپیشه،متاهل

دوشیزه Y،هنرپیشه،مجرد

یک خدمتکار خانم

صحنه.

 گوشه ی یک کافه ی مخصوص خانمها.دو تا میز آهنی کوچک،یک کاناپه ی مخملی قرمز رنگ،چند تا صندلی.خانم X در لباس زمستانی در حال حمل یک سبد ژاپنی بر روی دست وارد می شود.

دوشیزه وای نشسته،مقابلش یک بطری آبجوی نیمه ،در حال خواندن یک مجله است که بعدا با مجله ی دیگری عوض می کند.

خانم X. بعد از ظهر بخیر امیلیا. روز کریسمس تنها این گوشه نشسته ای !

دوشیزه Y. (سرش را بلند میکند،سری تکان می دهد و به مطالعه اش ادامه می دهد)

خانم X. میدونی واقعا ناراحتم می کنه وقتی تو رو اینطوری توی یه کافه تنها میبینم،اونهم روز کریسمس.همون حسی رو پیدا می کنم که یه بار از دیدن یه جشن عروسی توی یه رستوران پاریسی بهم دست داد.عروس مشغول خوندن صفحه ی جوک یه روزنامه بود و داماد هم با مهمونها مشغول بازی بیلیارد.هاه،به خودم گفتم با یه همچین شروعی،آخرش چی می شه؟

(دوشیزه Y شروع به صحبت می کند) داماد روز عروسیش بیلیارد بازی می کرد! و عروس هم یه صفحه ی جوک می خوند؟ خب، رویهم رفته دقیقا مثل هم نیستن.

(خدمتکار خانم وارد میشود،یک فنجان شکلات جلوی خانم X می گذارد و خارج می شود)

خانم X. میدونی چیه امیلیا!به نظر من تو بهتر از اینا می تونستی سعی کنی که نگهش داری.یادت میاد من اولین کسی بودم که بهت گفتم "ببخشش؟" یادت میاد؟ الآن ازدواج کرده بودی و خونه ی خودتو داشتی.یادت میاد اون روز کریسمس که برای دیدن پدر و مادرش میرفتین بیرون؟چطور از ذوق خونه و زندگی،تو پوست خودت نمیگنجیدی ؟واقعا منتظر بودی که تآتر رو واسه ی همیشه بذاری کنار؟ آره،امیلیا،عزیزم،خونه بهترین چیزه - بعد از تآتر - و همینطور بخاطر بچه ها - خب، تو اینو نمیتونی درک کنی.

دوشیزه Y.(با تمسخر نگاه میکند)

(خانم X. چند قاشق از فنجان می نوشد،سپس سبدش را باز میکند و هدیه های کریسمس را نشان می دهد)

خانم X. حالا بذار نشونت بدم چیا واسه کوچولوهام خریدم.(عروسکی را بیرون میاورد)نیگاش کن!این واسه لیزا ست، ها!میبینی چطور می تونه چشماشو بچرخونه و سرشو بر گردونه؟ و اینم تفنگ بادی ماجا ست.(تفنگ را آماده می کند و سپس به طرف دوشیزه وای شلیک میکند)

دوشیزه Y.(کمی ترسیده)

خانم X. ترسوندمت؟فکر می کنی دوست داشته باشم که بهت شلیک کنم؟ جون خودم اگه اینطور فکر نکنی!اگه تو بخوای به من تیر اندازی کنی اونقدرها عجیب نیست،چون من سر راهت ایستادم - و میدونم که هیچوقت نمی تونی فرآموشش کنی - اگرچه من کاملا بی تقصیر بودم.تو همچنان فکر می کنی من نقشه کشیدم و تو رو از تآتر استورا بیرون کردم، ولی نه، نه من اینکارو نکردم،اگرچه تو اینطور فکر میکنی.خب،هیچ فرقی نمی کنه که من بهت چی می گم.تو همچنان فکر می کنی من اونکارو کردم.(یک جفت دمپایی راحتی گلدوزی شده بیرون می آورد)و ایناهم برای نیمه ی بهتر از خودم. خودم گلدوزیشون کردم - اصلا نمی تونم گل لاله رو تحمل کنم،ولی اون دوست داره روی همه چی گل لاله باشه.

دوشیزهY. (با کنایه و کنجکاوانه نگاه می کند)

خانم X.(هر دستش را توی یک دمپایی می کند)ببین باب چه پاهای کوچولویی داره!چی؟ باید ببینی چه قدمهای نازی داره!تو هیچوقت وقتی که دمپایی راحتی پوشیده باشه ندیدیش!(دوشیزه وای بلند میخندد) نیگاه کن!(دمپاییها را روی میز راه میبرد. دوشیزه وای بلند بلند می خندد.)و وقتی عصبانی باشه پاشو اینطوری میکوبه به زمین."چی!لعنت به این خدمتکارا که هیچوقت یاد نمی گیرن چطور قهوه دم کنن.اوه،حالا این موجودات فتیله ی چراغو درست تنظیم نکردن!" و حالا کف خونه سرد میشه و پاهاش یخ می کنه." اه،چقدر سرده:این احمقها هیچوقت نمی تونن آتیشو رو به راه نگه دارن."(دمپاییها را به یکدیگر میمالد،یکی را روی دیگری)

دوشیزه Y .(از خنده قهقهه میزند)

خانم X. و حالا می آد خونه و باید دنبال دمپاییهاش بگرده که ماری زیر قفسه گیرشون انداخته - اوه، ولی گناه داره که آدم اینجا بشینه و شوهرشو که مهربونه و مرد کوچولوی خوبیه اینطوری مسخره کنه. می تونستی همچین شوهری داشته باشی امیلیا. به چی داری میخندی؟ چیه؟ چیه؟ و می بینی که به من وفا داره. آره، من ازش مطمئنم، چون خودش به من گفت - به چی می خندی؟ - که وقتی من توی مسافرت نروژ بودم اون فردریکای بی شرم می خواسته از راه به درش بکنه! می تونی همچین بی شرمی ای رو تصور بکنی؟ (مکث ) اگه وقتی خونه بودم اومده بود که شوهرمو ببینه چشماشو در آورده بودم. (مکث ) شانس آورد که باب خودش همه چیزو واسه ی من تعریف کرد و من از شایعات خبر دار نشدم. (مکث ) اما باورت می شه که فقط فردریکا نبود؟ نمی دونم چرا، ولی زنها دیوونه ی شوهر منن. حتما چون به دولت وصله ،فکر می کنن که می تونه کارشونو توی تآتر درست کنه. شاید خود تو هم دنبال شوهرم بودی. من هیچوقت نتونستم چندان به تو اعتماد کنم. اما حالا می دونم که اون هیچوقت حتا ذهنشو به تو مشغول هم نکرده و تو همیشه به نظر میومد که یه جورایی ازش کینه داری.

(مکث. با تعجب به همدیگر نگاه می کنند)

خانم X. امروز عصر بیا به دیدنمون امیلیا،و نشون بده که از ما ناراحت نیستی- از من اصلا ناراحت نیستی. نمی دونم ، اما فکر می کنم سخته که آدم تو رو دشمن خودش داشته باشه. شاید به خاطر این که من سر راهت ایستادم (آرامتر) یا - من واقعا _ نمی دونم چرا - دقیقا.

(مکث. دوشیزه وای خیره به خانم ایکس نگاه می کند)

خانم X( متفکرانه) آشنایی ما خیلی عجیب بوده. وقتی من برای اولین بار تو رو دیدم ازت ترسیدم،اونقدر ترسیدم که جرات نمیکردم اجازه بدم از جلوی چشمم دور بشی : مهم نبود کی و کجا، همیشه خودم رو نزدیک تو پیدا می کردم - جراتش رو نداشتم که تو دشمنم باشی ،واسه ی همین باهات دوست شدم.ولی همیشه وقتی تو میومدی خونمون اختلاف پیش میومد ،چون میدیدم که شوهرم نمی تونست تو رو تحمل کنه،و همه چیز به نظر من انقدر مسخره میومد که یه لباس زنونه ی گشاد - و من همه ی تلاشمو کردم که اونو نسبت به تو نرمش کنم،ولی هیچ فایده ای نداشت تا اینکه تو نامزد کردی.از اون به بعد چنان دوستی عمیقی بین شما شکل گرفت که یک مرتبه به نظر میرسید که شما دو تا فقط زمانیکه احساس امنیت کردید جرات کردید که حس واقعیتونو نشون بدید - و بعد - بعد چطور بود؟ من حسادت نکردم - گفتنش عجیبه ! و یادم میاد که توی مراسم تعمید ،وقتی تو نقش مادر خوانده رو بازی کردی من ازش خواستم که تو رو ببوسه - اون اینکارو کرد، و تو خیلی گیج شده بودی - اونطوری :که من اون موقع متوجه نشدم - بعدا هم بهش فکر نکردم - هیچوقت بهش فکر نکرده بودم تا - الآن! (یکمرتبه بلند میشود) چرا ساکتی؟ همه ی این مدت یک کلمه هم حرف نزدی،اما اجازه دادی من اینهمه حرف بزنم!اونجا نشستی ، و چشمات همه ی این افکارو مثل ابریشم خام توی پیله ،از من بیرون کشیدن - افکار- افکار پر از ظن،شاید. بذار ببینم - چرا تو نامزدیتو بهم زدی؟ چرا تو دیگه نمیای خونه ی ما؟ چرا امشب نمیای دیدنمون؟

( دوشیزه Y به نظر می آید که می خواهد صحبت کند)

خانم X. هیس ، نیازی نیست حرف بزنی - من همشو متوجه میشم! همش چونکه - و چونکه - و چونکه! آره،آره! حالا همه حسابها روشن شد.همین.تف، من سر یه میز با تو نمیشینم.( وسایلش رامیبرد سر یک میز دیگر )دلیل اینکه من باید گل لاله که ازش متنفرم روی دمپایی راحتیش گلدوزی کنم همینه،چون تو از گل لاله خوشت میاد: دلیل اینکه ( دمپاییها رو روی زمین پرت میکند) ما تابستونا به دریاچه ی مالارن میریم همینه،چون تو آب شور دوست نداری:دلیل اینکه اسم پسرم رو گذاشتیم اسکیل همینه -چون اسم پدر تو بوده:دلیل اینکه من رنگهای تو رو می پوشم ، از نویسنده هایی میخونم که تو میخونیشون،غذاهایی که تو دوست داریو می خورم ،نوشیدنیهای تو رو می خورم - شکلات، مثلا: دلیلش اینه - اوه - خدای من - وحشتناکه،وقتی بهش فکر میکنم وحشتناکه.همه چیز از تو به من رسیده ، حتا احساساتت. روحت مثل یک کرم که توی یک سیب،توی روح من خزید،خورد و خورد،سوراخ کرد و سوراخ کرد،تا اینکه هیچ چیز به جز پوست و کمی ذره ی سیاهرنگ از درون باقی نذاشت.من میخواستم که ازت جدا بشم،اما نتونستم: تو مثل یک مار خوابیدی و منو با چشمای سیاهت افسون کردی:احساس می کردم وقتی بالهامو بلند میکنم فقط منو به زیر می کشن: با پا های بسته توی آب خوابیدم و هر چقدر که قویتر سعی میکردم که بالا بمونم عمیق تر خودمو پایین و پایین می کشیدم،تا اینکه تا ته فرورفتم ،جاییکه تو مثل یک خرچنگ بزرگ خوابیده بودی و منو با شاخکهات محکم نگه داشته بودی - همونجاییکه من الآن خوابیدم.

 

ازت متنفرم،متنفرم،متنفرم! و تو فقط اونجا ساکت نشستی - ساکت و بی تفاوت :بی تفاوت که حالا ماه نو یا حلال آخر ماهه،کریسمس یا سال جدیده،دیگران خوشحالن یا ناراحت:بدون قدرت تنفر یا دوست داشتن: به ساکتیه یه لک لک جلوی یه سوراخ موش -نمی تونستی شکارتو بو بکشی اما میتونستی منتظرش بشینی! اینجا توی گوشه ی کافه واسه خودت میشینی - میدونی اینو بهش میگن "تله ی موش"؟ - و مجله میخونی که ببینی بدبختی به سراغ کسی نرفته، که ببینی کسی توی تآتر مورد توجه قرار نگرفته،شاید:اینجا میشینی و درباره ی قربانی بعدیت حساب کتاب می کنی و مثل یه نا خدا توی یک کشتی شکسته روی شانس غرامتت حساب می کنی.امیلیای بیچاره ، دلم برات میسوزه،با اینحال،چون میدونم که شاد نیستی،شاد نیستی مثل کسی که زخمی شده باشه و عصبانی از اینکه زخمی شده.من نمیتونم ازت عصبانی باشم، مهم نیست که تا چه حد دوست دارم باشم - چون تو ضعیفتر از بازی بیرون اومدی.آره، همه ی اون چیزها با باب برای من مساله ای نسیت. چه مساله ایه برام؟ و چه تفاوتی می کنه که من از تو یاد گرفته باشم که شکلات بخورم یا از کس دیگه.(ک قا شق از فنجانش می نوشد ) تازه،شکلات خیلی هم مقویه.و اگه تو بهم یاد دادی که چطور لباس بپوشم - tant mieux! - این فقط باعث شده که من برای شوهرم جذاب تر بشم: پس بازنده تویی و برنده من. خب،از روی نشونه های خاصی میتونم بگم که به نظر من تو کاملا از دستش دادی:و مطمئنن انتظار داشتی که من ترکش کنم - همونطور که تو نامزدتو ترک کردی ،و افسوس بخورم همونطور که الآن تو افسوس میخوری: ولی، میبینی،من اینکارو نمی کنم- ما نباید دقیقا یکسان باشیم.و چرا من باید تنها چیزی رو بدست بیارم که هیچ کس دیگه نمی خواد؟

شاید، من توی این لحظه قوی ترم که همه چیزو با هم بدست آوردم.تو از من هیچ چیزی بدست نیاوردی،اما چیزای زیادی به من دادی.و حالا من مثل یک دزد همه ی اون چیزی رو که تو بیدار شدی و می بینی از دستت رفته بدست آوردم.چطور می تونه اینطور نباشه وقتی هر چیزی که تو دستته عقیم و بی ارزشه؟ تو هیچوقت نمی تونی عشق یک مرد رو با گلهای لاله و اون شور و احساساتت نگه داری - ولی من میتونم نگهش دارم.تو نمی تونی از نویسنده هایی که می خونیشون اونطور که من یاد گرفتم،یاد بگیری که چطور زندگی کنی.تو هیچ اسکیل کوچولویی نداری که دوسش داشته باشی،اگر چه اسم پدرت اسکیل باشه.و چرا همیشه ساکتی،ساکت،ساکت؟ فکر می کردم که از قدرتته اما شاید بخاطر اینه که چیزی واسه ی گفتن نداری! چون تو هیچوقت در مورد چیزی فکر نمی کنی!( بلند می شود و دمپاییها را از روی زمین بر میدارد.) حالا من دارم میرم خونه - و گلهای لاله رو با خودم میبرم - گل لاله ی تو رو! تو نمی تونی از دیگری چیزی یاد بگیری: تو نمی تونی خم بشی - واسه ی همین مثل یک شاخه ی خشکیده شکستی. ولی من نمیشکنم! ممنون، امیلیا ، برای همه ی درسهای خوبت. ممنون که به شوهرم عشقو یاد دادی.حالا من میرم خونه که عاشقش باشم. (می رود)

اثر:

August Strindberg

به ترجمه ی من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:11  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

در این غوغای مردم کش

در این شهر ِ به خون خفتن

خوشا در چنگ شب مردن

ولی از مرگ شب گفتن

                                   <<ایرج جنتی>>

ترانه نوع (genre) متفاوتی از شعر به شمار می آید که به لحاظ محدودیتهایی از جمله وابستگی به موسیقی نسبت به شعر از پیچیدگیهای کمتری برخوردار است.به عبارت دیگر فنون و صناعاتی که حضورشان در شعر(البته حضور به جا و مناسب) باعث غنا و ستایش شعر می گردد ممکنست در ترانه هیچ جایگاهی پیدا نکند،چه ترانه همانگونه که گفته شد تابع موسیقی ست،نیز با در نظر گرفتن مخاطبهای غالبن عامی آن ناگزیر از ساختار و مضمونی ساده تر است.این ویژگیها باعث می شود که اکثر ترانه سراها با در نظر داشتن این محدودیتها اگر هم صاحب دانش و ذوق و سلیقه ی لازم باشند،به دام سرایش ترانه هایی بی مایه بیفتند.

در ایران دهه ی پنجاه که سالهای پر تپش و همراه با تحولات سریعی را شاهد بود،ترانه با بهره گیری از شرایط اجتماعی و امکانات و استعدادهای فرآوان موسیقی که به برکت حضور هنرمندانی شایسته،به اوج شکوفایی و تنوع خود رسیده بود،توانست ببالد و به اوج خود برسد.ترانه سرایانی همچون ایرج جنتی عطایی،اردلان سرفراز و شهیار قنبری از چهره های شاخص این عرصه در آن زمان به شمار می آیند.

ترانه های ایرج جنتی عطایی در این سالها از نمونه های بسیار موفقی به شمار می آیند که با برخورداری از همراهی تیمهایی توانا در عرصه ی موسیقی پاپ توانستند در ذهن مردم از جایگاه ویژه ای برخوردار شوند.ترانه های جنتی عطایی به لحاظ آشنایی او با ادبیات نمایشی،با وجود سادگی مورد نظر موسیقی پاپ،از صناعات ادبی در خور تاملی همچون طرح (plot ) و مضمون و سمبلیسم قابل ستایشی برخوردار هستند.این ترانه ها که بازتاب دهنده ی شرایط اجتماعی سیاسی زمان خود هستند،حتا در ترانه های عاشقانه نیز اغلب لحنی معترضانه دارند که در کنار دیگر پیچیدگیهای ادبی ظریفی که ترانه سرا به کار می گیرد نه تنها از ابتذال رایج در ترانه سرایی فاصله ی بسیار می گیرند بلکه گاهن به شخصیتی مستقل از موسیقی نیز دست می یا بند.

ایرج جنتی عطایی که با انقلاب اسلامی 57 از ایران مهاجرت کرده است،اخیرن فراخوانی در دفاع از دانشجویان زندانی در ایران به راه انداخته است :

( iran_daaneshjoo@yahoo.com ).

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 3:10  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر

پیوندهای روزانه
Griffin
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دکتر مهرآفرین
گولم
کاغذهایم تمام شده
Inanna
خوشه چین
اینجا فردا
phoenix
اخگرها
سنگ و کلوخ
زلف بر باد
Griffin
کانون زنان
رز صورتی
تیره گان
مه سا
دنیای کوچک ما
شهبارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin