![]() |
![]() |
|
|
لوسین فروید در 1922 در برلین در خانواده ای یهودی به دنیا آمد.در 1931 با قدرت یافتن نازیها، به همراه خانواده اش به انگلستان مهاجرت کرد و تابعیت آن کشور را اخذ نمود.او که نوه ی زیگموند فروید-روانشناس بزرگ است از برجسته ترین نقاشان فیگوراتیو معاصر به حساب می آید.آثار نخستین او بیشتر به سبک فرا واقعیت گرایی ( (surrealism تعلق دارند که در آنها انسانها و گیاهان را به شیوه ای نامعمول در کنار هم تصویر می کنند.نخستین نمایشگاه انفرادی او در 1944 یکی از این آثار به نام <<اتاق نقاش>> را به نمایش گذاشت.
The Painter's Room در دهه ی 1950 نقاشی به سبک پرتره را شروع کرد.وی بیشتر انسانها را برهنه و تقریبن با حذف هر چیز دیگر به تصویر می کشد و از رنگهای تیره استفاده می کند.موضوعات نقاشیهای لوسین فروید را مردم در زندگی روزمره شان تشکیل می دهند.از مدلهای حرفه ای در ترسیم پرتره هایش استفاده نمی کند و چهره ی افراد در این نقاشیها غالبن انسان مدرن را در رویارویی با زندگی اش و نافرجامیش را در این رویارویی به نمایش می گذارند. به نظر شخصی من غالبن پرتره هایی که افراد را در صحنه های آمیزش جنسی به نمایش می گذارند این کنایه را به ذهن متبادر می کنند که هم آغوشی و صکث که قاعدتن به معنای نزدیکی حداقل جسمی انسانهاست،برای انسان مدرن حتا در بر دارنده ی این لذت نیز به طور کامل نیست.در این نقاشیها چهره ها به نوعی در زیر فشارهای روحی که ثمره ی دنیا و زندگی مدرن و دور شدن انسانها از هم می باشد،دچار حالتهای مسخ شدگی و پریشانی روانی هستند. از پینکی عزیز که از لوسین فروید برایم گفت ممنونم.همینطور بابت توضیحش بر این مطلب که نقاشیهای لوسین لزومن دارای مضمون نیستند(بر خلاف تصور من از مثلن آخرین نقاشی در اینجا) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:17 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
غروب است.بلورهای بزرگ برف با تنبلی در اطراف چراغهای خیابان که تازه روشن شده اند،چرخ می زنند و لایه های نازک و نرم برف روی سقفها،پشت اسبها،شانه ی آدمها و روی کلاهها،آرام می گیرد.آیونا،مرد گاریچی،که هیکلش بینهایت قوز پیدا کرده است ،مثل یک شبح،کاملن سفید شده است.اسبش نیز سفید و بی حرکت به اشباح می ماند.اسب نیز احتمالن در افکار خویش غرق شده است.از اینکه او را از شخم و صحنه های خاکستری آشنای روستا جدا کرده اند و به گرداب نورهای مهیب و غرش بی وقفه ی خیابانها و مردم شتابان انداخته اند احساس ناراحتی می کند.آیونا و اسبش چند ساعتی ست که از استراحتگاه خود بیرون زده اند اما تا کنون هیچ مسافری نداشته اند.اما حالا کم کم تاریکی شب بر شهر سایه می افکند و نورهای رنگ پریده ی چراغها به رنگ روشنی در می آیند و ازدحام شهر بیشتر می شود.ناگهان آیونا صدای افسری را می شنود که میخواهد به منطقه ی وایبورگ برود.افسر سوار درشکه می شود.آیونا که با محیط و ازدحام شهری آشنا نیست،نمی تواند درشکه را درست هدایت کند و مدام با گوشه کنایه ها و زخم زبان افسر و ناسزای عابرین و سایر درشکه رانها روبرو می شود.با این وجود وی به بد و بیراهه های دیگران بی توجه است.افسر به کنایه می گوید:"ببین این مردم چه حرامزاده هایی هستن، توطئه کردن تا با تو تصادف کنن و زیر درشکه ی تو له بشن." آیونا بی تاب و آشفته در جای خود گویی بر بستری از میخ و سوزن نشسته است.مانند دیوانه ای به اطراف چشم می چرخاند گویی نمی داند که کجاست و یا چرا آنجاست.نهایتن افسر می پرسد:"چیه؟" آیونا دهانش را به شکل لبخندی خم میکند و با صدایی گرفته می گوید: "پسرم آقا،... پسرم این هفته مرد." "هوم،از چی مرد؟" آیونا تمام بدنش را به سمت مسافرش می گرداند و می گوید:"کی میدونه؟حتمن تب بوده.فقط سه روز توی بیمارستان خوابید و بعد مرد...خواست خدا ست." ناگهان صدایی از تاریکی شنیده می شود:"برو اونطرف ابلیس! مگه کوری؟" افسر می گوید:"برو،برو.با این سرعت تا فردا هم نمی رسیم.شلاقش بزن."گاریچی گردنش را بلند می کند،روی صندلی اش نیم خیزی بر می دارد،شلاقش را به سنگینی در هوا چرخی می دهد و سپس چند مرتبه به افسر نگاه می کند اما افسر چشمانش را بسته و چیزی را نمی شنود.افسر را در وایبورگ پیاده می کند و در نزدیکی یک چایخانه دوباره بی حرکت و قوز کرده روی صندلی اش می نشیند.باز برف او و اسبش را سفید پوش می کند.یکی،دو ساعتی می گذرد.سه مرد جوان،دو تا دراز و لاغر و دیگری کوتاه و قوزو،همانطور که به همدیگر بد و بیراه می گویند،پیش می آیند.مرد قوزو با صدایی لرزان فریاد می زند:"سه نفرمون...بیست کوپک!" بیست کوپک عادلانه نیست اما ذهن آیونا مشغول این چیزها نیست.سه جوان سوار می شوند،کمی بر سر اینکه کدامیک بایستد با هم بگو مگو می کنند و نهایتن جوان کوتاهتر و قوزو مجبور می شود پشت سر آیونا بایستد.سپس به آیونا می گوید:"راه بیفت دیگه.عجب درشکه ای داری برادر! عمرن بتونی بدتر از اینو توی پیترزبورگ پیدا کنی-". "هی ،هی...هی،هی..."آیونا با خنده میگوید "همینطوره که میگید-" "خب پس راه برو،می خوای تموم راهو همینطوری بخزی؟" یکی از بلند قدها می گوید:"کله ام داره منفجر می شه.دیروز من و واسکا، دو نفری کلک چهارتا بطر کنیاکو کندیم." قد بلند دیگری با عصبانیت می گوید:"من نمی فهمم، دروغ چرا؟ مثل سگ دروغ می گه." "مرگ من حقیقته!" "هی،هی" آیونا با خنده می گوید:"جوونها حال خوشی دارن!" مرد قوزو فریاد می کشد:"اه،انگل پیر می خوای حرکت کنی یا نه؟این چه طرز درشکه روندنه؟یه شلاقش بزن،تندتر برو ابلیس!تندتر! بذار احساسش کنه!" جوانها باز به بحث مشغول می شوند.آیونا بر می گردد و نگاهشان می کند.تا اینکه بالاخره مکثی در مشاجره ی جوانها پیش می آید.همان فرصتی که آیونا منتظرش بود.بر می گردد و می گوید:"این هفته...پسرم مرد." جوان قوزو پس از اینکه سرفه اش آرام می گیرد،آهی می کشد،لبهایش را پاک می کند و می گوید:"ما همه می میریم.زود باش دیگه،راه برو.من واقعن نمی تونم این سرعتو تحمل کنم.کی ما رو میخواد برسونه؟" "خب یه کم تشویقش کن.یکی بزن تو سرش!" "می شنوی انگل پیر؟می زنم توی سرت.می شنوی افعی پیر؟یا اصلن به هر چی ما می گیم محل نمی ذاری؟" "هی،هی" آیونا با خنده می گوید:"جوونها حال خوشی دارن.خدا بهتون سلامتی بده!" یکی از مردها می پرسد:"گاریچی،تو ازدواج کرده ای؟" "من؟ هی،هی!جوونها حال خوشی دارن.تنها همسر من الان این زمین لعنتیه...هی،ها،ها!منظورم قبره!پسر من مرده و من زندم...عجیبه،مرگ سراغ در اشتباه می ره...سراغ من نمی آد اما میره سراغ پسر من..." آیونا بر می گردد تا تعریف کند که جگونه پسرش فوت کرد اما در همان لحظه مرد قوزو با آهی از سر رضایت اعلام می کند که بالاخره به مقصد رسیدند.آیونا کرایه اش را می گیرد و سه جوان را که در تاریکی نا پدید می شوند می نگرد.دوباره تنها ست و یکبار دیگر سکوت او را در خود فرو می پیچد.اندوه که اندکی دور شده بود باز می گردد و ظالمانه تر از قبل قلب او را می فشرد.چشمان آشفته و بیقرارش خیل جمعیت را که از دو سوی خیابان در گذرند می نگرد."توی این هزاران آدم،یکی نیست که به درد دل من گوش کنه؟"ولی جمعیت شتابان،بدون توجه به اندوه او از کنارش می گذرد.اندوهش بی پایان است.اگر قلبش منفجر می شد و اندوهش روان می گشت،می توانست تمام دنیا را چون سیلی در بر گیرد.با این وجود هیچکس این اندوه را نمی بیند.این اندوه در چنان لاک کوچک و بی اهمیتی جا گرفته است،که هیچکس نمی تواند حتا در روشنایی روز آن را ببیند. آیونا دربانی را همراه با کیسه ای می بیند.عزمش را جزم می کند که با صحبت کند. "ساعت چنده دوست من؟" "یک ربع از نه گذشته.اینجا برای چی ایستادی؟راه بیفت!" آیونا خود را در دست اندوه خویش اسیر می بیند.احساس می کند که حرف زدن با مردم بی فایده است.بیشتر از این نمی تواند تحمل کند.با خود فکر می کند "برگردیم استراحتگاه.برگردیم."یکساعت و نیم بعد آیونا در کنار بخاری بزرگ و کثیفی نشسته اسن.روی بخاری،روی زمین،روی نیمکتها مردها در حال خر خر کردن هستند.آیونا نگاهی به مردها که در خواب هستند میاندازد و افسوس می خورد که چرا اینقدر زود باز گشته است.در گوشه ای یکی از درشکه رانها بیدار می شود و خواب آلوده خود را به طرف ظرف آب می کشاند.آیونا می پرسد:"تشنه ای؟" "گمون کنم." "نوش جانت،اما پسر من مرده،برادر...می شنوی؟این هفته توی بیمارستان...چه وضعی!" آیونا نگاه می کند تا تاثیر حرفهایش را ببیند اما چیزی مشاهده نمی کند.گاریچی دیگر،پتو را روی سر خود کشیده است و کاملن به خواب رفته است.آهی می کشد و خود را می خراشد.او نیز به مانند مردی که تشنه ی آب بود،تشنه ی حرف زدن است.به زودی یک هفته از مرگ پسرش می گذرد اما او در این باره با هیچکس به درستی حرفی نزده است.باید بگوید که چگونه پسرش بیمار شد،چگونه رنج کشید،پیش از مرگش چه گفت،چگونه مرد....باید از مراسم خاکسپاریش حرفی بگوید،باید بگوید که چگونه به بیمارستان رفت تا لباسهای پسرش را پس بگیرد.دخترش انیسیا هنوز در ده به سر می برد...دوست داشت از او نیز حرف بزند.آری حالا بسیار برای گفتن داشت.و شنونده ای می بایست تا نفس نفس بزند و بنالد و گوش فرا دهد.حتا شاید بهترکه با زنها حرف بزند.هر چند احمق هستند و با دو کلمه،وراجی را آغاز می کنند.آیونا با خود فکر می کند:"بهتره برم یه نگاهی به اسب بیندازم.برای خوابیدن وقت کافی هست.نترس،به اندازه ی کافی خواهی خوابید..." به اصطبل می رود،جاییکه اسبش ایستاده است.وقتی تنهاست طاقت فکر کردن به پسرش را ندارد.ممکنست که درباره ی او با کسی حرف بزند اما فکر کردن به او وقتی تنهاست،به یاد آوردن تصویرش،به طرز غیر قابل تحملی دردناک است.آیونا به چشمهای درخشان ماده اسب نگاهی میاندازد. "داری می جوی؟بیا بخور،بخور...اگه به اندازه ی کافی برای خرید جو پول در نیاوردیم،عوضش یونجه ی خشک می خوریم...آره... من خیلی برای درشکه روندن پیر شده ام.باید پسرم درشکه می روند،نه من...اون یه درشکه رون واقعی بود...باید زنده می موند...." آیونا اندکی ساکت می ماند،سپس ادامه می دهد:"دختر پیر،جریان از این قراره...کوزما آیونیچ رفت...زندگیو ترک کرد...اون رفت و بدون هیچ هدفی دار فانیو وداع کرد...حالا فرض کن تو یه کره اسب کوچولو داشتی و تو مادرش بودی. و فرض کن یه دفعه همین اسب کوچولو زندگی رو ترک کنه...تو ناراحت می شدی،اینطور نیست؟" ماده اسب می جود،گوش می کند و بر روی دست صاحبش نفس می کشد.آیونا اختیار از دست می دهد و همه چیز را برای او می گوید. خلاصه ای از داستان کوتاه "اندوه" اثر آنتون چخوف با ترجمه ای از من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:55 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
دردی ست غیر مردن ، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن مولوی از عاشقی های لیلی و مجنون در داستانهای نظامی روزگار زیادی گذشته اما حتا در ویرانه شهری مثل تهران هم ممکنست ماجرای دلداده هایی همچون پیرهن صورتی میدان فردوسی را بشنوی که از فکرت پا بیرون نگذارد.داستان عاشقیهای دو دلداده که با مخالفت خانواده ها برای ازدواج روبرو می شوند و در یکی از روزها دختر که با پیرهن صورتی بر سر قرارگاه با عاشق خود در انتظار ایستاده بوده تا گویا جوان عاشق بهمراه شناسنامه اش باز گردد و در محضر خانه ای به هر شکل با هم ازدواج کنند و در کنار یکدیگر روزگار بگذرانند. اما روزگار که سر سازگاری ندارد،داستان نا مرادیها را آغاز می کند.دخترک بر سر قرارگاه همیشگی با عاشق و دلداده اش نظاره گر صحنه ی تصادف و مرگ یار خویش می شود و آن قدر این حقیقت تلخ بر او گران می آید که هرگز توان باور کردن آن را پیدا نمی کند.از آن روز تا پایان عمر کوتاهش در برابر چشمان بی تفاوت مردم و گاهن مزاحمین همانجا بر سر قرار با یار دلداده در انتظار بازگشت او به انتظاری نا فرجام می نشیند.ترانه ای با عنوان "پیرهن صورتی " با صدای ایرج موجود است که گویا ترانه سرای آن نیز بامداد جویباری است و در وصف روزگار نامراد این دو دلداده اجرا شده. شبکه ی خبری بی بی سی نیز گویا گزارشی از ماجرای این عاشقی تهیه و پخش کرده است. ترانه ی پیرهن صورتی با صدای ایرج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:19 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
در آغاز لبخند تو بود و نگاه با من زیبایی انجام یافته بود،هم در آغاز بر انحنای هزارتوی ظرافت- لبهای تو. لبخند با تو بود و نگاه با من سرودی یگانه و هیچ کم نداشت نگاه من از تو بارور بود شاعری آغاز شد...
آسمان اما، رنج نامه ی سرنوشت نامراد من بود بستری وهم آلود که در آن آرزوها پر کشیدند... لبخند تو نیست شبهای یلدا و چه ناگزیر صبح می شوند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:36 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
گیرم که فلک همدم و همراز آید
سالروز زلزله ی خانمانسوز بم و هجرت غریبانه ی مانا یاد ایرج بسطامی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:11 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
برای فرهاد،هستی،نقطه و دیگر کامنت گذاران با نامهای مستعار و دوستان و هم داستانهایشان:
از طرف من و کوچمولو
* * * لرد آلفرد تنیسون الفرد تنیسون از دیدگاه بسیاری از منتقدین امروز در زمره ی بزرگترین شاعران عصر ویکتوریایی محسوب می شود.وی در زمان حیات خویش بی آنکه بتوان رقیبی برای او در نظر گرفت،توانست به عنوان "شاعر مردم" دست یابد،عنوانی که در بدست آوردن آن، والت ویتمن دیر بازی به انتظار نشسته بود.تنیسون، از بزرگترین شاعران همه ی اعصار،بسیار از ویرجیل تاثیر پذیرفته بود چنانکه خود از ویرجیل با عنوان "سلطان سخن" یاد می کند.او چهارمین فرزند از دوازده فرزند خانواده ی دکتر جرج تنیسون بود.یکی از برادرانش به تیمارستان سپرده شده بود،دیگری دیر زمانی در بند اعتیاد به تریاک بود و دیگری اغلب درگیریهای شدیدی با پدر خود داشت،پدری که عاقبت تبدیل به یک میخواره شد.پیش از آنکه الفرد این خانه ی عجیب را به مقصد کمبریج ترک گوید،بارقه هایی از استعداد وی در نوشتن شعر آشکار شده بود،اشعاری نا پخته که تحت تاثیر میلتون، بایرون و نمایشنامه نویسان الیزابتی،شروده شده بودند.تا 1827 که با انتشار مجموعه ای با نام "اشعار دو برادر" که همراه با اشعاری از برادرش چارلز منتشر شد،وی بسیار به ندرت فردی را خارج از دایره ی افراد خانواده ی خود می شناخت.با وجود برخورداری از جسمی قوی و مردانه،وی به شکل دردناکی خجالتی می نمود تا زمانیکه شرکت در جلسات بحثهای سیاسی و روشنفکرانه ی کمبریج رفته رفته به او حسی از اعتماد به نفس را القا کرد و او را در یافتن دوستانی یاری رساند.از مهمترین دوستان او آرتور هلم بود که بعدها به نامزدی خواهر الفرد درآمد.دوستی عمیق او و هلم بر وی چنان تاثیری داشت که مرگ نا بهنگام هلم،ضربه ی روحی جبران ناپذیری بر تنیسون جوان وارد آورد و سبب سرایش مرثیه ی بلند "یادواره" شد.تنیسون همچنین در بسیاری دیگر از اشعارش شرح این خاطره ی تلخ و فقدان دوستش هلم را به دست لغاتی تاریک سپرد.در 1831 با بروز مشکلات مالی و خانوادگی مجبور به ترک کمبریج و بازگشت به خانه شد تا در آنجا به مطالعه و سرایش شعر بپردازد.در 1850 با مجموعه ی "یادواره" به شهرت رسید و درآمدی که از انتشار اشعارش بدست آورد که گاهن بالغ بر 10000 پوند در سال می شد توانست بر محنت و رنج دیرینه اش فائق آید،رنج و فقری که باعث شده بود ازدواج با دلداه اش را که از سال 1836 حرارت عشق او را در قلب احساس می کرد تا همان سال 1850 به تعویق بیندازد.آنچه می خوانیم ترجمه ی قسمت هفتم مرثیه ی بلند "یادواره" به قلم من است: خانه ای سیاه،که بار دیگر در کنارش می ایستم اینجا در خیابان نا مطلوب ممتد درگاههایی که قلبم بر آستانشان عادت به تپیدن کرده بود چنان به سرعت،در انتظار دستی، دستی که دیگر نمیتوان گرفت- مرا نظاره کن،که نمیتوانم به خواب روم و بسان موجودی شرمناک میخزم هر سحرگاهی بر درگاه. او اینجا نیست:در دور دستهاست قیل و قال زندگی دوباره آغاز میشود و هولناک از میان نم نم باران روز تهی روی خیابان عریان میشکند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:24 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر |
| پیوندهای روزانه |
|
Griffin آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دکتر مهرآفرین گولم کاغذهایم تمام شده Inanna خوشه چین اینجا فردا phoenix اخگرها سنگ و کلوخ زلف بر باد Griffin کانون زنان رز صورتی تیره گان مه سا دنیای کوچک ما شهبارا |
|
RSS
|