![]() |
![]() |
|
|
طلازارها را باد، نواختن گرفت درخت بید هوس آلود ناهنگام، با بوسه های زرد رنگش ماه برکه را دزدید تو آسمان را در آغوش گرفتی- و دل برکه برای همیشه یخ بست خدا حافظ مرغابی ... خداحافظ. - اینجا پرنده بود: همچنین عنوان شعری ست از سپهری. - تصویر استثنایی فوق برکه ای یخ زده را در نزدیکی قطب شمال نشان میدهد همراه با شفق قطبی و خوشه ی باز پروین در سمت راست تصویر و همچنین بارش شهاب سنگها را در آسمانی صاف و پر ستاره.برای اطلاعات کاملتر در مورد تصویر به این وبلاگ سر بزنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:21 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
نادر نادرپور در سال 1308 در تهران متولد شد.دبستان و دبرستان را در تهران به پایان برد و پس از آن در سال 1328 برای تحصیل ادبیات فرانسه به پاریس رفت و پس از اتمام تحصیلش به ایران بازگشت و در وزارت فرهنگ و هنر و اداره ی کل هنرهای زیبا به کار مشغول شد.مدتی سردبیری ماهنامه های "هنر و مردم" و "نقش و نگار" را بر عهده داشت.در سال 1343 برای تحصیل زبان و ادبیات ایتالیایی به رم رفت.پس از بازگشت به ایران تا سال 1357 سرپرستی گروه "ادب و هنر امروز" را در رادیو تلویزیون ملی ایران عهده دار بود و برنامه هایی درباره ی زندگی و آثار نوآوران ادب معاصر ساخت.پس از آن در سال 1359 به پاریس رفت و تا سال 1365 در آن شهر اقامت گزید و در آنجا به عضویت افتخاری اتحادیه نویسندگان فرانسه برگزیده شد.سپس در بهار همان سال به دعوت بنیاد فرهنگ ایران در بوستون راهی آمریکا شد و سخنرانیهای متعددی در دانشگاههای مختلف از جمله هاروارد و یو سی ال ای انجام داد و به فعالیتهای فرهنگی و ادبی خود در آمریکا ادامه داد.در بهار 1379 در میان قیل و قال دغل بازیهای سیاسیون که در ایران بر پا بود نادرپور این شاعر و نویسنده ی ارزنده ی ایرانی در آمریکا و دور از وطن خویش دار فانی را وداع گفت. نادرپور 9 مجموعه از اشعار خود را به این ترتیب منتشر کرد: چشمها و دستها(1333)،دختر جام(1334)،شعر انگور(1337)،سرمه ی خورشید(1339)،گیاه و سنگ نه،آتش(1357)،از آسمان تا رسیمان(1357)،شام باز پسین(1357)،صبح دروغین(1360)،خون و خاکستر(1367). "چراغی از پس نیزار" از جمله ی اشعار نادرپور است که بسیار دوست دارم و برایم بازگو کننده ی خاطرات بسیاری ست: تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی که از دیار غریب آمدی به لانه ی من چو موج باد که در پرده ی حریر افتد طنین بال تو پیچید در ترانه ی من چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید دلم تپید و به خود وعده ی رهایی داد چراغی از پس نیزار آسمان رویید که آشیان مرا رنگ روشنایی داد ترا شناختم ای مرغ بیشه های غریب ولی چه سود که چون پرتویی گذر کردی چه شد که دیری در این آشیان نپاییدی چه شد که زود از این آسمان سفر کردی به گاه رفتنت ای میهمان بی غم من خموش ماندم و منقار زیر پر بردم چو تاج کاج طلایی شد از طلیعه ی صبح پناه سوی درختان دورتر بردم غم گریز تو نازم که همچو شعله ای پاک مرا در آتش سوزنده زیستن آموخت ملال دوریت ای پر کشیده از دل من به من طریقه ی تنها گریستن آموخت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:45 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
در تبریز و در خانواده ای مذهبی متولد شد.در اوایل جوانی قصد داشت به نجف برود و به تحصیل علوم دینی بپردازد.در همان زمان مقاله ای خواند در روزنامه ی اختر که در استانبول چاپ می شد.مقاله ی مذکور ادعا کرده بود که در ممالک اروپایی از هر 1000 نفر، 10 نفر بیسواد هستند در حالیکه در ایران از هر 1000 نفر،10 نفر باسوادند و مشکل بودن بودن الفبای فارسی و نحوه ی تدریس آن را از دلایل این مساله برشمرده بود.با خواندن آن مقاله از تصمیم خود برای سفر به نجف منصرف شد و برای تحصیل علوم نوین و روش تدریس آن به کودکان دبستانی به لبنان رفت و در مدرسه ای که متعلق به فرانسویان بود به تحصیل پرداخت.پس از آن به ایروان رفت که برادرش در آنجا مکتبخانه ای داشت.با کمک برادرش مدرسه ای به سبک جدید تاسیس کرد و به آموزش کودکان پرداخت.در مدت کوتاهی توانست افراد زیادی را باسواد کند.آوازه ی دبستان او به گوش ناصرالدین شاه رسید که در سفری که به ایروان داشت از او خواست تا به ایران برود و مشابه آن مدرسه را در ایران نیز ایجاد کند.اما شاه پس از آن که پی برد که تاسیس چنین مدارسی موجب آگاهی و روشن اندیشی مردم می شود از دعوت خود منصرف شد.سرانجام وی در سال 1268 به زادگاه خود تبریز بازگشت و اولین دبستان ایران را به شیوه ی نوین در آنجا تاسیس کرد.کارایی روش نوین او و نیز نظم خاصی که در مدرسه ایجاد کرده بود سبب استقبال فراوانی از مدرسه ی او شد.با از رونق افتادن مکتبخانه ها بر خشم و فشار روحانیون که خود را صاحبان بلا شک امر آموزش می دانستند علیه او افزوده شد تا آنجا که مدرسه اش را ویران کردند و تخته سیاهش را به آتش کشیدند.حکم تکفیر وی را صادر کردند و زنگ مدرسه اش را برگرفته از ناقوس کلیسا دانستند و فریاد برآوردند که آخرالزمان نزدیک شده است و جماعتی بابی و بهایی و بی دین می خواهند قرآن را از دست بچه ها بگیرند و کتاب خواندن به آنها یاد بدهند. اعلام کردند که هر کس فرزند خود را به این مدرسه بفرستد کافر است.وی برای آرام کردن اوضاع دیگر از زنگ برای صف بستن و ... استفاده نکرد و بجای آن یکی از دانش آموزان با صدای بلند این شعر را که سروده ی خود او بود برای اعلام صف بستن می خواند: هر آنکه در پی علم و دانایی است بداند که وقت صف آرایی است از شیخ فضل ا... نوری نقل است که در گفتگویی با ناظم الاسلام کرمانی می گوید:<<تو را به حقیقت اسلام قسم می دهم آیا مدارس جدید خلاف شرع نیست؟آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی کند؟>>در پی مخالفتها و آزارها به مشهد سفر می کند و مدرسه ای در آنجا تاسیس می کند و باز مورد حمله و آزار قشریون واقع می شود و مدرسه اش را تخریب می کنند.پس از آن به دعوت امین الدوله حاکم آذربایجان که از روشنفکران زمان خود بوده است به تبریز دعوت می شود و دوباره مدرسه ای در آنجا تاسیس می کند.یکسال بعد با انتقال امین الدوله به تهران می رود و مدرسه ای در تهران تاسیس می کند.اما باز هم مورد حمله ی جاهلان واقع می شود و مدرسه اش را ویران می کنند.گفته اند هنگامی که جماعتی برای تخریب مدرسه اش هجوم آورده بودند پس از آنکه شاگردان را از مدرسه خارج می کند به پشت بام مدرسه می رود و با دیدن جماعت بیل و کلنگ به دست می خندد.دلیل خنده اش را جویا می شوند،می گوید:<<این جاهلان نمی دانند که با این کارها نمی توانند جلوی سیل بنیادکن علم را بگیرند.یقین دارم که از هر آجر این مدرسه،مدرسه ی دیگری بنا خواهد شد.من آن روز را اگر زنده باشم خواهم دید.>> یاد بعضی نفرات روشنم می دارد اعتصام یوسف حسن رشدیه** قوتم می بخشد راه می اندازد و اجاق کهن سرد سرایم گرم می آید از گرمی عالی دمشان نام بعضی نفرات رزق روحم شده است وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم می بخشد روشنم می دارد. نیما یوشیج
* * میرزا حسن تبریزی ملقب به رشدیه بنیانگذار آموزش نوین در ایران
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:47 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
چند روزی که مهرشهر بودم برای زیارت شاملو به امامزاده طاهر رفتم و این بار بالاخره موفق شدم آرامگاه شاملو را پیدا کنم.بزرگ شاعر آزادیخواه روزگار ما در کنار بسیاری دیگر از هنرمندان و نویسندگان و آزاداندیشان این دیار آرام و با وقار و صبور خوابیده است. از رذالت و دون مایگی اشباحی که به این خیال موهوم که درون آشفته و بیمارشان را که حتا از نام تراشیده ی بزرگی بر یک سنگ مزار در وحشت است، آرام کنند،سنگ مزار بزرگانی چون او را شبانه با پتک می شکنند، نخواهد رنجید چرا که او با چراغی که در دست داشت پایه های تاریکی را سست و لرزان کرد.حس ایستادن در کنار مزار شاملو برایم همان حس ایستادن در دور دست ترین جای جهان بود،ایستادن در پاک ترین مقام جهان،آنجا که می توانی از دور تنها شاهد افقهای پهناوری باشی که جز روح بزرگ یک هنرمند هیچکس دیگر را توان پشت سر گرفتن آن نیست. سنگ کوچک و ساده ای که پس از چندین بار تخریبهای قبلی بر مزار این شاعر بزرگ قرار داده شده است. نویسنده ی بزرگ عرصه ی داستان نویسی ایران در نزدیکی مزار شاملو آرمیده است.مزار او هم مورد حمله ی گستاخانه ی اشباح نقاب بر چهره ی امامزاده طاهر واقع شده. محمد مختاری و محمد جعفر پوینده هر دو نویسنده و از قربانیان قتلهای زنجیره ای در جوار گلشیری و شاملو آرام گرفته اند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:14 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
برای فرشید:
از بخت یاری ماست شاید که هر آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا به آسانی از دست می گریزد. مارگوت بیکل ترجمه ی آزاد از شاملو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:17 توسط فرزاد مزروعی |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر |
| پیوندهای روزانه |
|
Griffin آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دکتر مهرآفرین گولم کاغذهایم تمام شده Inanna خوشه چین اینجا فردا phoenix اخگرها سنگ و کلوخ زلف بر باد Griffin کانون زنان رز صورتی تیره گان مه سا دنیای کوچک ما شهبارا |
|
RSS
|