تبليغاتX
گریفین
 انگار که زده باشند پس کله ات و این قوطی نکبت سیاه رنگ را هل داده باشند روی شانه هایت و بعد اردنگی حواله ات داده باشند که میبری آنجا کنار آن چاله ی آب متعفنی که زیادی خنک است تحویل عجوزه های دندان شکسته می دهی و می روی پشت در می ایستی.

 میدویم!

 روی به دیوار مقابل و با دست پاچگی به طرز زمختی سعی میکنم پشت سرم را نگاه نیندازم. مورچه ها را که میبینی با جدیت و ولع تمام روی دیوار دارند میدوند بدنت یخ میزند. میدانی که پشت سرت میخکوب زل زده اند به تو، با آن لبخندهای خشک شده ی وحشتناکشان ! خودت را به تماشای مورچه های لعنتی میزنی تا عجوزه های دندانشکسته که زیادی بوی سردی میدهند، سر میرسند و کیسه ی سفید رنگ از دو سر گره زده را می اندازند روی دستهایت و روانه ات می کنند. لابلای نگاههای خیره و لبخندهای خشک شده خودت را از چپ و راست میدزدی و میرسی به آنجا! یکی از عزیزانت را میگذاری آنجا و بعد تر و فرز، همه بر میگردید خانه. بعد با نگاههای بیرون پریده ی پر التهاب هی در و دیوارهای خانه را می پوشانی. نگاه،نگاه،نگاه،نگاه.... 

اما او دیگر هیچگاه به خانه باز نمی گردد!

                      silhouette by Niall McDiarmid


 

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:48  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

قفس 

کبوتر آب را نوشید...

من،

گلوی خیالم از پستانهای تو خشک...

و هر دو تسلیم خواهیم شد 

به شوخی آسمان.

    جنون  

شاعر بودن کار سختی است

همین روزهاست که همه ی گلهای باغچه ات را پرپر کنم...

                      

                           عکسها از خور و بیابانک،روستای گرمه ۲۸/۱۰/۱۳۷۹

                                           واگویه و عکس: فرزاد مزروعی                 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:40  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

شب است و چهره میهن سیاهه

نشستن در سیاهی‌ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه، پایش به راهه

برادر بی‌قراره، برادر شعله‌واره، برادر دشت سینه اش لاله‌زاره

دفتر موسیقی ایرانی را که ورق بزنی به برگهای زرینی از آثار هنرمندانی می رسی که تحت تاثیر شرایط حاکم بر جامعه که غالبن از جنس اختناق و دیکتاتوری و سرکوب بوده است،  شکل گرفته اند و متعاقبن توانسته اند تاثیر عمیقی داشته باشند بر مخاطبانی که در اینجا همه ی آحاد مردم و نه تنها قشر یا طبقه ی خاصی بوده اند. از جمله ی این آثار میتوان تصنیف "مرغ سحر"، "ای ایران" (که پیشتر درباره ی آن نوشته ام:م.ک مطلب ۴۳) و "شبنورد" محمدرضا شجریان را نام برد.  تصنیف "شبنورد" در سال ۵۷ و به دنبال بریدن هنرمندانی همچون شجریان و لطفی از همکاری با صدا و سیما و در قالب موسیقی زیر زمینی و توسط گروه عارف به سرپرستی محمدرضا لطفی و در مایه ی دشتی اجرا شده است. حال و هوای انقلابی آن سال در این تصنیف نمودی خاص پیدا کرده است. تعهد و حساسیت نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی را در بسیاری از دیگر آثار شجریان هم می توان به وضوح دید هر چند که او هیچ گاه هنرش را به زیر بیرق گروه خاصی در نیاورد. شجریان در جوانی و با زیرکی  توانست به محضر اساتید آواز دو یا سه نسل پیش از خود، از جمله استاد دوامی که در آن زمان در قید حیات بودند راه یابد و موسیقی ردیفی و آوازی را به شکل شایسته ای بیاموزد. امروز شجریان بیش از نیم قرن فعالیت مستمر و تحقیقاتی را در اجرا و آموزش آواز در کارنامه ی خود دارد و از شاگردان مشهور او می توان زنده یاد ایرج بسطامی که در زیر آوار بم جان باخت، شهرام ناظری که چندی پیش در کشور فرانسه نشان لژيوندونور دریافت کرد، و علیرضا افتخاری که در جریان فعالیتهای تبلیغاتی انتخاباتی احمدی نژاد در اصفهان برنامه اجرا می کرد را نام برد. استاد آواز ایران به دنبال اعتراض چندین و چند باره اش به صدا و سیمای جمهوری اسلامی که برخی از تصنیفهای او همچون تصنیف "ایران ای سرای امید" را در موقعیتهای خاص همچون زمان انتخابات و برای تهییج مردم و بر روی تصاویری از صندوقهای رای و امثال آن پخش می کرد، مورد موجی از فحاشیها توسط اشخاص و روزنامه هایی همچون شریعتمداری و کیهان قرار گرفت اما محبوبیت او در بین مردم که او را همواره از خود و در میان خود دیدند افزونتر شد که کمتر نشد.

در پایان تصنیف "شبنورد" استاد شجریان را که بسیار به حال و هوای این روزهای وطن نزدیک است به یاد و خاطره ی جوانان پاک و شجاعی که در خیابانها و زندانها به خاک و خون کشیده شدند تقدیم می کنم.

دانلود تصنیف شبنورد اثر استاد لطفی و استاد شجریان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:3  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

...

در اين بن بست كج و پيچِ سرما

آتش را

به‌سوختبارِ سرود و شعر

فروزان مي‌دارند

به‌انديشيدن خطر مكن

روزگار غريبي است، نازنين

...

و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

...

 

                       

(امامزاده طاهر و مشکل ارواح سرگردان)

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:27  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

اين روزها
اينگونه ام، ببين؛
دستم، چه کند پيش میرود، انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پايم چه خسته میکشدم، گويی
کت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زير هر کجا
حتی شنوده ام
هر بار شيون تير خلاص را
ای دوست
اين روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بوده ايم که ديگر
وقت خيانت است
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ کار ندارم
مانند يک وزير
وقتی که هيچ کار نداری
تو هيچکاره ای
من هيچکاره ام يعنی که شاعرم
گيرم از اين کنايه هيچ نفهمی
اين روزها
اينگونه ام
فرهادواره ای که تيشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد
يک جنگجو که نجنگيد
اما شکست خورد...

                               نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:36  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

اشکها،اشکهای بیهوده،نمیدانم به چه معناست

اشکهایی از ژرفای یاْسی یگانه

در دل برمیخیزند،و در چشمها جمع میشوند

در نگاه به دشتهای شاد پاییزی

و به یاد روزهایی که دیگر نیستند...

                                          آلفرد تنیسون (متن کامل شعر)

                                                                ترجمه فرزاد

  و این عکس  in the mist and rain, by _RedDeath 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:26  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                        مردی که او کشت

من و او اما، اگر یکدیگر را دیده بودیم

نزدیکیهای یک میکده ی قدیمی

حتما نشسته بودیم

و با هم لبی تر کرده بودیم

 

اما در هیئت پیاده نظام

آنگونه که چشم در چشم هم دوخته بودیم

به او شلیک کردم همانطور که او به من

و در جا کشتمش.

 

کشتمش چون--

چون دشمنم بود

فقط همین: دشمنم البته که بود

به اندازه ی کافی روشن است: اگرچه

 

فکر می کرد که به ارتش بپیوندد

بی آنکه بخواهد مثل--درست مثل من--

بیکار بوده--اموالش را فروخته

دلیل دیگری ندارد که چرا.

 

آری:جنگ عجیب است و غریب!

تو کسی را از پای در می آوری

که مهمانش کرده بودی ،اگر هر جا که میکده ایست دیده بودی اش

یا پول سیاهی به او کمک کرده بودی. 

توماس هاردی در شعر "مردی که او کشت" صحنه ای از مواجهه ی دو سرباز را در جنگ به تصویر می کشد.سربازانی که انسانند و احساس دارند.شعر از دیدگاه سربازی نقل می شود که از انجام کاری که جنگ او را ملزم به انجام آن کرده است بهت زده است.او دلیل اینکه سربازی از صف مقابل کشته است را برای خود مرور میکند:سربازی که درست شبیه خود او بوده است.

*در ترجمه سعی کرده ام معنا به درستی منتقل شود و تا جای ممکن به همان سادگی شعر.اما به هر حال ترجمه ی خیلی صیقل خورده ای نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:42  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از سروده های دوست عزیز شهرام عدیلی پور


بر ویرانی این خانه که

جمشید جام می گرفت در او

نه آهو بچه می کند

نه حتا

دیگر جغد هو هو

بر ویرانی این خانه

باد نمی وزد

خورشید نمی تابد

بر ویرانی این خانه

مرگ است تنها

که بال می کشد

مرگ است که پا سفت می کند .

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:36  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                   Dulce et Decorum est Pro patria mori 

                 به راستی مرگ در راه وطن بسیار شیرین است و پر افتخار

ویلفرد اون(۱۹۱۸-۱۸۹۳) از شاعران جنگ انگلستان است که در جریان جنگ جهانی اول کشته شد. او که در ابتدای ورود به میدان جنگ جوانی خوشبین و پر انرژی بود و بسیار احساس سلحشوری می کرد در نامه ای که به مادرش نوشت از بزدلی و تنبلی غیر قابل وصف همرزمانش شکوه کرد اما پس از اندکی با دیدن صحنه های دلخراش جنگ از نزدیک به حقیقت جنگ پی برد. در شعری با عنوان "مرگ شیرین در راه وطن" او تجربه اش را از صحنه ای از جنگ به تصویر میکشد. او و گروهی از سربازان دیگر در میدانی از گل و لای، در حالت خمیده با پاهای خسته و زخمی و بدون چکمه،نفس زنان و سرفه کنان در حال عقب نشینی از خط مقدم هستند. گلوله های خمپاره در پشت شر آنها فرود می آید اما آنچنان که وی توصیف می کند گوشهایشان دیگر حتا صدای انفجار گلوله ها را هم نمی شنود. ناگهان یکی از سربازان ابتدا با شک و سپس بلند فریاد می کشد "گاز...گاز". دشمن از گاز خردل استفاده کرده است. همه به سرعت ماسکهایشان را بر میدارند و سعی میکنند صورت خود را بپوشانند. اما یکی از سربازان نمی تواند به موقع صورت خود را بپوشاند. شاعر او را در حالتیکه به غرق شدن در دریای سبز رنگی که بر سر آنها فرو می افتد تشبیه می کند. او گاز شیمیایی را استشاق میکند و در حالیکه خون از ریه هایش می جوشد و چهره اش به مانند خبیثی که به عاقبت گناهش دچار است و چشمانش که از حدقه بیرون زده است در برابر چشمان همرزمانی که برایش کاری نمی توانند انجام دهند جان می کند.

در اینجاست که شاعر تجربه ی خود را اینگونه بیان می کند که اگر اینگونه جان کندن همقطاری را در پیش چشمانت دیده بودی، " دیگر دوست من،با چنان اشتیاق و حرارتی به کودکانی که شیفته ی افتخاری دست نیافتنی هستند، این دروغ قدیمی را نمی گفتی که مرگ در راه وطن بسیار شیرین است و پر افتخار. "  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:49  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                                    پایان جنگ را تنها کشته شدگان دیده اند

                                                                  افلاطون

ویلفرد بزرگترین فرزند خانواده بود. خانواده اش در ابتدا در خانه ی راحتی در ازوستری سکونت داشتند اما با مرگ پدر بزرگش مجبور شدند به خیابان پشتی بیرکنهد نقل مکان کنند. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه فنی شروزبری گذراند و پس از آن در امتحان ورودی دانشگاه  لندن شرکت کرد اما به دلیل پایین بودن نمراتش نتوانست بورسیه بگیرد که در واقع در آن شرایط خانوادگی تنها راه رفتن او به دانشگاه بود. جوان با ایمانی بود که تحت تاثیر آموزه های مادر در مکتب انجلیکن یزرگ شده بود. همچنین از شاعران رمانتیک بویژه از کیتس تاثیر بسیار پذیرفته بود. مدتی به عنوان معلم انگلیسی مشغول به کار شد. در همان زمان با دیدن رفتار کلیسا بویژه در برابر نیازمندان دچار سرخوردگی شدیدی شد. در ۱۹۱۵ به فوج افسران هنرمند داوطلب شرکت در جنگ پیوست. در ابتندا مرد جوانی بودوکه سرشار از انرژی و خوشبینی جوانانه بود اما پس از اندکی در جریان دو حادثه به طور کلی تغییر کرد. اولین حادثه زمانی بود که در اثر انفجار خمپاره ای به هوا پرتاب شد و سپس بر روی جسد یکی از همقطارانش فرود آمد و حادثه ی دیگر زمانی بود که به مدت چند روز در یک سنگر کوچک و قدیمی آلمانها گیر افتاده بود و نمیتوانست خارج شود. زمانیکه برای درمان به انگلیس برگردانده شده بود با شاعر جنگ دیگری به نام زیگفرد ساسون آشنا شد که بر وی تاثیر زیادی گذاشت. در ۱۹۱۸ دوباره به میدان جنگ بازگشت و درست یک هفته پیش از آنکه جنگ به پایان برسد در عملیاتی گلوله ای به سرش اصابت کرد و او را از پای درآورد. زنگهای کلیسا در شادمانی پایان جنگ در نوا بودند که خبر مرگ او را به مادرش دادند.

                                    

                                           ویلفرد اون

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:3  توسط فرزاد مزروعی |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و زبان که قلمرو بی گناهترین همه ی پیشه هاست،خطرناکترین همه ی داشته ها نیز هست.
هایدگر

پیوندهای روزانه
Griffin
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دکتر مهرآفرین
گولم
کاغذهایم تمام شده
Inanna
خوشه چین
اینجا فردا
phoenix
اخگرها
سنگ و کلوخ
زلف بر باد
Griffin
کانون زنان
رز صورتی
تیره گان
مه سا
دنیای کوچک ما
شهبارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin